گفت و گو با هما خدابنده
 از کتاب شقایقهای زخمی

نويسنده : مهدی خوشحال
ناشر :  كانون آوا ــ آلمان

ISBN 3 00 017083 9

 

دنبال خانم هما خدابنده بودم. چند روزی اين طرف و آن طرف زنگ زدم تا اين که توسط عمويش آقای مسعود خدابنده، موفق شدم با ايشان تماس بگيرم. خانم هما خدابنده از آن جا که نمی توانست فارسی را درست حرف بزند، ترجمه اين مطالب را آقای مسعود خدابنده زحمت کشيده و در اختيار من قرار دادند. بنابراين سئوالم را از اين جا شروع می کنم که، خانم هما خدابنده، در مورد کودکان مجاهدين و ظلمي که به آنان رفته است، تحقيق مي کردم و در اين رابطه سري به سايت ايران اينترلينک زدم و بعضی از گفته ها و نوشته هاي پدرتان آقاي ابراهيم خدابنده را مطالعه کردم. از ميان همه گفته ها و نوشته هاي پدرتان، چيزی که بيش تر از همه نظرم را جلب کرد، مسائلي بود که در ارتباط با دخترش يعني از جانب شما مطرح می کرد. اين برايم جالب بود، وقتي جنگاوري شکست مي خورد و به زندان مي افتد، چگونه از همان ابزارهايي که براي پيشبرد اهداف و آرمانش استفاده مي کرد، دوباره از همان ها خواهان ترميم روح و عواطف زخم خورده اش بر می آيد. آقاي ابراهيم خدابنده، بارها و بارها از شما ياد کرد، چه زماني که عضو مجاهدين بود و ناچار بود نسبت به شما بي مهري ورزد و چه زماني که زندانی بود و مهر شما را نيازمند بود و مهرتان لاجرم تلخي شکست و زندان را براي پدرتان قابل تحمل می کرد. در همين رابطه خواستم گفت و گويي با هم داشته باشيم چون که می دانستم حرف براي گفتن داريد، از خودتان، از پدرتان، از مجاهدين و از کشور ايران که به خاطر ديدن پدرت به آن جا سفر کرده ايد. سئوال اولم اين است، وقتي شما به دنيا آمديد، پدرتان از طرف سازمان در سوئد مامور بوده و مادرتان که يک زن انگليسي بود و از دوران دانشجويي با پدرتان ازدواج کرده بود، وقتي بچه دار شد، به خاطر اين که شما را به پدرتان نشان بدهد، به سوئد رفته و خواهان ملاقات با پدرتان شد که در آن حال پدرت از مسئولش مي خواهد تا به ديدن دخترش برود که آن مسئول به پدرت مي گويد، اگر بخواهي مي تواني، ولي کار زياد است. که بعداً پدرت با احساس شرم و گناه، خود را سرزنش کرد که اين چه درخواستي بود که از مسئولش کرده است. مي خواستم سئوال کنم، در مجموع طي20 سالي که پدرتان با سازمان مجاهدين مشغول فعاليت بود، چند بار موفق شد شما را ببيند؟

پدرم زمانی که مجاهد بود تنها چهار الی پنج بار توانسته مرا ببيند. در واقع بايد گفت، من تنها چهار يا پنج بار توانستم در کشورهايي مانند سوئد و عراق، او را پيدا کرده و برای مدتی بسيار کوتاه ملاقاتش کنم.

وقتي پدرتان در آوريل سال 2003 در سوريه دستگير شد و به ايران مسترد شد و سپس به زندان اوين انتقال يافت، شما از شنيدن خبر مذبور چه واکنشي نشان داديد و در ارتباط با آزادي پدرتان چه کار کرديد؟

من بلافاصله بعد از شنيدن خبر دستگيري و به زندان افتادن پدرم، در لندن با عفو بين الملل ارتباط گرفته و موضوع را با آن ها در ميان گذاشتم که متاسفانه آن ها گفتند، چرا اين خبر را دير و پس از انتقال پدرتان به ايران، به ما اطلاع داديد. می دانيد که مجاهدين به مدت دو ماه که اين دو يعنی پدرم و دوستش در سوريه دستگير شده بودند، خبرش را از همه مراجعی که کاری از دست شان بر می آمد، مخفی کرده بودند. من واقعاً به اين حرکت شان که با سرنوشت و امنيتِ اعضای خودشان انجام می دهند، به شدت مشکوک هستم.

يعني در اين رابطه، اگر سازمان که از نزديک و در معرضِ ريزِ جريان ماموريت و دستگيري پدرتان بود، شما را آگاه مي کرد،  برای آزادی پدرتان چه کار می توانستيد انجام بدهيد و کارها چگونه پيش مي رفت؟

عفو بين الملل نيز همين را گفته بود. آن ها گفتند که اگر قبل از انتقال پدرتان به ايران ما را مطلع مي کرديد، مي توانستيم موضوع را با سازمان هاي بين المللي و سپس با مقامات سوري در ميان گذاشته و مقدمات آزادي پدرتان و انتقالش به کشور انگلستان را فراهم نماييم. هم چنين از آن جا که من انگليسی هستم و پدرم هم در انگلستان پناهندگي سياسي دارد، اين کار ممکن بود.

وقتي در انگلستان نتوانستيد براي آزادي پدرتان کاری انجام دهيد، چه کار کرديد؟

جا دارد که در اين جا از آقای وين گريفيث و عمويم مسعود خدابنده تشکر کنم که واقعاً آستين بالا زدند و به کمک ما آمدند. آقای گريفيث با تماس و مراجعه به سفارت ايران، ترتيب چند ملاقات با سفير ايران را داد که همين باعث شد تا ويزا و ملاقات با پدرم تصويب شود و من، شوهرم و سه فرزندمان توانستيم به ملاقات پدرم در ايران برويم. البته خود آقای گريفيث و زن عمويم خانم آن سينگلتون و سر تدي تيلور از پارلمان بريتانيا نيز يکي دو روز بعد از ما برای ملاقات با پدرم به ايران آمدند. آقای گريفيث البته کار ديگری هم در مورد تقاضای عفو برای سران مجاهدين از دولت ايران داشت که البته ريز آن را در جريان نيستم و عمويم بيش تر در جريان است. بله من به ايران سفر کردم تا ضمن ديدار پدرم، ببينم چه کار مي شود کرد.

مي توانيد در اين رابطه بيش تر توضيح دهيد که با ديدن ايران و پدرتان در زندان، به چه چيز جديدي رسيديد؟

روز دهم ژوئن سال 2004، به همراه همسر و سه فرزندم به ايران رفتم. ملاقات های ما با پدرم به صورت روزمره و خصوصي و در اماکن مختلف به ويژه در خانه پدري، انجام مي گرفت.

گويا اين که در زندان جمهوري اسلامي، بيش تر توانستيد موفق به ديدار پدرتان بشويد نسبت به زمانی که پدرت با مجاهدين خلق همکاري داشت. مي خواهم بدانم پس از دستگيري پدرتان، مجاهدين اصل ماجرا را برای شما چگونه تعريف کرده و متقابلاً از شما براي نجات پدرتان چه درخواستی کردند؟

آن ها با دادن اطلاعات غلط در مورد پدرم، از من خواسته بودند خود را به لندن رسانده و در مقابل پارلمان بريتانيا، خودم را به آتش بکشم.

اطلاعات غلط چي بود و شما در آن ايام در چه شرايط جسمي و روحي به سر مي برديد؟

اطلاعات دروغ مجاهدين اين بود که پدرم را در زندان جمهوری اسلامی تا سر حد مرگ شکنجه کرده اند و فردا صبح هم قرار است اعدامش بکنند. من در آن لحظه تازه وضع حمل کرده بودم و رويهمرفته از شرايط روحي وخيمي برخوردار بودم.

بالآخره پاسخ تان به مجاهدين چي بود؟

من جواب منفي دادم.

در مقابل جواب منفي شما که خودسوزي راه حل عاقلانه ای برای نجات پدرم نيست، آن ها چه واکنشي نشان دادند؟

وقتي فهميدند که به خودسوزی و به نيازهای ديگرشان جواب منفي داده و مانند يک عضو مجاهد، به درخواست شان عمل نمي کنم، با توهين و فحاشي با من برخورد کردند. آن ها بعد از اين که متوجه شدند از طرف من، مادرم و يا خانواده پدری ام، کسي حاضر نيست به تله شان بيافتد، شروع کردند به جعل فاميلِ ما. يک نفر بجای مادرم مدعي پدرم شد که بقول معروف بجای نجات پدرم از او برای مطرح کردن مجاهدينِ تروريست استفاده کند. يک بچه يتيمي را هم آوردند به اصطلاح در تظاهرات ده، پانزده نفره شان که هر از گاهي با آرمِ داس و چکش کمونيستي براه مي انداختند و مدعي مي شدند که اين بچه ی پدرم است. البته فکر مي کنم تنها احمق هايي که اين ها را باور کرده باشند، خودشان باشند و نه هيچ کس ديگر.

خانم هما خدابنده، از ميان همه گفته ها و نوشته هاي پدرتان به موضوع جالب ديگري برخوردم، آن جا که پدرت در مصاحبه اي مي گويد، طي يک سال اول که در زندان اوين بودم، بيش تر از تمام عمرم کتاب خواندم. کتاب هاي سياسي، اجتماعي و حتي رمان و قصه؛ اين اولين تجربه ام بود تا فارغ از عمليات جاري، فارغ از غسل هفتگي، فارغ از فضاي جبر تشکيلاتي و فارغ از مسئول و تحقيرهاي ايدئولوژيک، فکر کنم. حالا من فکر می کنم طي چند سالي که پدرتان در زندان جمهوري اسلامي به سر برده، به جاي صدها سال ماندن در سازمان مجاهدين، تغيير کرد و ياد گرفت. البته آرزوي قلبي ام هر چه زودتر آزادشدن پدرتان از زندان و بازگشت به آغوش گرم خانواده است، با اين وجود، شما از وضعيت جديد پدرتان چه ديديد، حال چه کار مي کنيد و چه پيامي داريد و در رابطه با گذشته، امروز و آينده پدرتان، چه حرفي داريد؟

همان طور که آگاه هستيد، پدر من ابراهيم خدابنده، از من خواسته است تا زماني که او در زندان بسر مي برد و در صورت لزوم، به عنوان نماينده وي در بريتانيا و ديگر نقاط عمل نمايم .

تا جايي که به من به عنوان يک زن مسلمانِ انگليسي بر مي گردد، اگر چه من مي دانستم که پدرم در گذشته با سازمان مجاهدين فعاليت مي کرده، ولي شخصاً هيچ گونه اطلاعي درست و يا حتي علاقه جدي اي نسبت به آن ها و يا حتي صحنه سياسي ايران نداشتم و تنها اطلاعاتم به آن چه که در روزنامه ها انعکاس داده مي شد، خلاصه مي گرديد. بنابراين، وقتي مطلع شدم که پدرم پس از طي مدت دو ماه در زندان هاي سوريه، در ژوئن سال 2003، به زندان اوين برده شده، طبعاً بسيار نگران شده و ترسيدم. مجاهدين درست همان روز به خانه ما آمدند و به من گفتند که پدرم هم اکنون زير شکنجه قرار دارد و بزودي اعدام خواهد شد. آن ها اصرار داشتند که من با آن ها به لندن برگردم و خودم را در جلوي پارلمان انگلستان آتش بزنم و مي گفتند که اين تنها اميدي است که پدر من دارد. همان طور که مي دانيد خود اين پيشنهاد بيش تر باعث وحشت زدگي من شد. وکيل من مي گويد که اين اقدامات بر اساس قوانين بريتانيا، جرم محسوب مي شوند و من در حال پيگيري اين قضيه هستم تا جلوی اين گونه اقدامات مجاهدين در کشور من گرفته شود. تصور کنيد، وقتي که يکي دو هفته بعد متوجه شدم که برخي از همين اعضاي مجاهدين خودشان را آتش زده اند و برخي نيز جان شان را از دست داده اند، چه حالي به من دست داد و چگونه شوکه شدم. من حتي شنيده ام که به برخي از اين افراد قبل از اقدام به اين اعمال، مواد مخدر داده بودند .

من از دست اندر کاران ايران اينترلينک که در اين فضاي هذيان وار به کمک من آمدند، تشکر مي کنم. آن ها به من کمک کردند تا کانال هاي درستي را دنبال کنم تا در وهله اول حقايق را دريافته و سپس بتوانم براي پدرم کمک بگيرم. من معتقدم که اين نکته کليدي بود که باعث حصول اطمينان از برخورد هاي مناسب با وي گرديد .

در اين يک سال گذشته، گزارشات و پيشنهادهاي متناقضي به من رسيد. مجاهدين هميشه اصرار داشتند که پدر من هنوز تحت شکنجه است و بزودي اعدام خواهد شد. بنابراين وقتي که وي در سپتامبر سال گذشته به من تلفن زد، من هنوز در مورد آن چه که در جريان بود، مشکوک بودم. ولي همين طور که در ماه هاي بعدي ارتباط مان را برقرار نگه داشتيم، متوجه شدم که واقعاً با او خوب رفتار مي شود. بخصوص که وي هر زمان و هر چند بار که مي خواست، مي توانست براي ملاقات پدر و مادرش به خانه برود .

من هم چنين از آقاي وين گريفيث که در بريتانيا در مورد پدر من فعاليت کرده و از طرف من با سفارت ايران ارتباط برقرار کرد و هم چنين همراهي ما و ملاقات مشترک مان در سفارت ايران در لندن و صحبت هايمان با سفير ايران در مورد وضعيت پدرم، بسيار ممنون هستم .

من هم چنين بايد از آقاي وين گريفيث، بخاطر قبول دعوت سفير ايران براي ملاقات پدرم و چک وضعيت وي در ايران انجام گرفت نيز تشکر کنم. اين ملاقات به همراه "سر تدي تيلور" انجام گرفت که مشخصاً کمک بسيار مهمي به پدر من بود. چه در رابطه با کمک روحي به وي و چه بلحاظ اطمينان از دادگاهي عادلانه و سريع. و من بخصوص مي خواهم از ايران اينترلينک، بخاطر تشويق و تقويت روحي من براي رفتن به ايران و ديدار با پدرم در زندان نيز تشکر کنم .

من در ماه ژوئن امسال به همراه همسر و سه فرزندم به تهران سفر کرديم. در آغاز، من و همسرم نسبت به وضعيت خودمان در آن جا نگران بوديم. مجاهدين مستمراً براي ما داستان هاي وحشتناکي را تعريف کرده بودند و ما منتظر بوديم که سر هر خياباني، ملايي را ببينيم که در حال سرکوب زنان است. در واقعيت وضعيت با آن چه که ما منتظرش بوديم، خيلي خيلي متفاوت بود .

 پدر من هر روز در خانه مادرش، جايي که ما اقامت داشتيم، پيش ما بود. از زماني که پدرم به مجاهدين پيوست، اين طولاني ترين زماني بود که من توانسته ام پدرم را ببينم و با او باشم. او به من گفت که به عنوان يک عضو مجاهدين، وي اجازه نداشت تا با خانواده خودش ملاقات و يا تماس داشته باشد، مگر زمان هايي که به وي دستور داده مي شد تا من را مجبور کند که به تظاهرات و کارهاي مشابه بروم که تعداد شرکت کننده بالا برود. وي با وحشتي دروني بخاطر مي آورد که يک روز زماني که من هنوز سيزده سالم بيش تر نبود، وي مادرم را راضي کرد تا من را براي تظاهرات به بروکسل بياورد. مادر من در هتل ماند و من با پدرم به وسط شهر رفتيم، ولي وي دستوري دريافت کرد که همان لحظه بايد برود به پاريس. پدر من مي گفت که در آن زمان وي بر سر دوراهي مانده بود که حتي در نقطه اي به فکرش خطور کرده بود که من را هم بدون اطلاع با خودش به پاريس ببرد، ولي بالآخره تصميم مي گيرد تا من را تنها در خيابان هاي غريبه شهر بروکسل رها کند، چرا که مي بايست به دستور داده شده از طرف سازمان، عمل مي کرده است .

پدر من حتي قبل از اين واقعه بارها از من پرسيده بود که با توجه به سال ها جدايي و رفتاري که با من داشته است، چرا من هنوز نسبت به او علاقه نشان مي دهم. اين واقعاً توضيح راحتي ندارد. ولي من معتقدم که نزديکي در بين اعضاي يک خانواده و علاقه هاي خانوادگي، قوي تر از هر چيز ديگري است و براي من اعتقادي که به اسلام دارم، هميشه در اين زمينه ها راهنمايم بوده است و همين هم باعث شده است که بتوانم پدرم را با وجود همه مشقاتي که براي من و مادرم ايجاد نموده، ببخشم .

آن چه که در سفر به ايران واقعاً برايم روشن و واضح شد اين بود که پدرم هيچ کدام از اين کارها را با آزادي واقعي و انتخاب، انجام نداده بود. وي تحت تاثير روش هاي کنترل فکري فرقه اي قرار گرفته بود که سخت بر او چيره شده بودند و بنابراين خود وي نيز به راستي يک قرباني مجاهدين بوده است. به همين خاطر است که واقعاً هم دردآور و هم خنده آور است، زماني که خود پدرم نيز به روشني حقايق را در مورد کارهاي قاچاق مجاهدين اعلام کرده است. مجاهدين هنوز اصرار مي کنند که وي بخاطر ديدار خانواده اش به سوريه رفته بوده.

برای پدرم در اين رابطه کاملاً روشن و واضح است و مي داند که انگشت اتهام را به سوي چه کساني نشانه برود. اگر چه وي بصورت شخصي خجالت زده است و در مقابل من خودش را مقصر مي داند، ولي بارها طي مدت ديدارمان گفته است که مجاهدين به او دروغ گفته اند و سر خودش و دوستش، کلاه گذاشته اند .

او از من خواسته است که اين پيغام را به آن دسته از همکارانش که مي توانند بشنوند، برسانم. بخصوص وي گفت که الهه عظيم فر، زن سابق وي که هنوز با مجاهدين است، نبايد فقط به حرف هاي آن ها گوش کند و بايد براي روشن شدن قضايا، بيايد به ايران و وي را ملاقات کند. او گفت، "من صحت و سلامتي وي را در اين جا تضمين مي کنم. لازم هم نيست که اين جا بماند. ولي مي تواند بيايد و خانواده اش را که بيش از دو دهه نديده است، ببيند. و بيايد و من و جميل بصام را ببيند تا برايش مشخص شود که حال هر دو تايمان خوب است".

او گفت که دوستانش در مجاهدين نبايد به دروغ هايي که رهبران به آن ها مي گويند، گوش بدهند. او گفت که وي معتقد به حکومتي سکولار و غير ايدئولوژيک است، ولي اکنون که واقعيات و جناح هاي مختلف سياسي ايران را بصورت دست اول ديده است، فکر مي کند که رجوي سال ها است که از معادلات سياسي ايران خارج شده است. او هيچ گونه سمپاتي و يا حمايتي براي عمليات تروريستي مجاهدين در ايران مشاهده نکرده است و هم چنين وي به هيچ کسي بر نخورده است که مجاهدين را بخاطر شرکت در جنگ ايران و عراق به عنوان مزدوران صدام حسين، بخشيده باشد. او گفت که همان اوايل دوران زندانش، گاردها، او و جميل بصام را به خيابان هاي تهران بردند و به آن ها گفتند که از هر که مي خواهند، نظرشان را راجع به مجاهدين بپرسند. پدرم گفت که اين واقعاً تجربه آموزنده اي بود. همان معدودي هم که مجاهدين را مي شناختند، از آن ها بخاطر همکاري هايشان با عراق در زمان جنگ، متنفر بودند .

به همين خاطر است که هر دو ما واقعاً خوشحال هستيم که تمام کساني که پدرم را ملاقات کرده اند، از جمله يک خبرنگار مستقل، خودشان ديده اند که در ايران چه چيزي در جريان است. فکر مي کنم که همه ما با زندگي واقعي و جديد آن جا آشنا شده ايم. مثلاً من ديدم که زنان ايراني نسبت به همه کشورهاي خاورميانه که من تابحال ديده ام، از آزادي هاي فردي بيش تري بهره مند هستند. يک بار وقتي که براي خريد به يک محله متوسط شهر رفته بوديم، براي پدرم خيلي جالب بود که يک مغازه دار وقتی فهميد که من ايراني نيستم، متعجب شد. او گفت، "ولي او تنها زني است که در تمام اين خيابان حجاب درست و حسابي سرش کرده است".

در پايان، پيام کلي که پدرم مي خواست از طريق من به بقيه برساند، تشکرش از همه کساني است که کمک کردند و بخاطرش تلاش نمودند. بخصوص ايران اينترلينک، بارونس اما نيکلسون، سر تدي تيلور و آقاي وين گريفيث. پدرم به آينده خودش و تمامي کساني که قرباني فرقه مجاهدين شده اند، بسيار اميدوار است و مي داند که بالآخره راهي براي آزادي شان باز خواهد شد. حتي اگر لازمه يافتن اين راه، رفتن به زندان باشد!

پيام خود من هم در اين جا باز تشکر است از شما. ولي البته و حتماً بايد از تمام ايرانياني که رفتارشان با ما بطور غير منتظره اي، محترمانه و مهربان بود نيز تشکر کنم .

خانم هما خدابنده از شما تشکر می کنم به خاطر اطلاعاتی که در اختيار ما قرار داديد.

من هم از شما تشکر می کنم.

 

  هما خدابنده، در سال 1978 در نيوکاسل انگلستان به دنيا آمد. پدرش ابراهيم خدابنده که از بنيان گذاران تشکيلات خارج از کشور مجاهدين بود، عملاً از همان آغاز مبارزه از خانواده اش جدا شده و دخترش هما، بدست مادر و در زير سايه مادربزرگ و پدربزرگش، بزرگ شد. مادربزرگ قبل از شروع جنگ خليج فارس، هما را به بغداد برد و توانست در موقعيتي استثنايي ملاقاتي بين هما و پدرش را که در کمپ مجاهدين خلق بود، بر قرار نمايد. همای کوچک که از سنين نوجواني به اسلام علاقه نشان مي داد، وقتی بزرگ تر شد، در کنار تحصيل دانشگاهي به مطالعات اسلامي پرداخت و در همين هنگام با شخصی به نام طاهر آشنا شد. طاهر که خود از خانواده ای مذهبي مي آيد و چند سالي بود دانشگاه را تمام کرده و بعنوان مهندس برق، مشغول به کار شده بود، علاقه خاصي به هما پيدا کرد. نتيجه ازدواج طاهر و هما، دو پسر و يک دختر است. خانواده ای مذهبي که بشدت با بنيادگرايي مخالف بوده و بقول طاهر(مدير پروژه های راه آهن در شرکت آلستوم بريتانيا) که در حال حاضر به همراه هما و بچه ها در برمينگهام زندگي مي کنند، با هر گونه ايدئولوژی احمقانه منجمله ايدئولوژی فرقه مجاهدين تحت نام اسلام، مبارزه و آن ها را افشا مي کنند و اين را وظيفه اسلامي خود مي دانند. هما مي گويد، به هيچ وجه اجازه نخواهم داد فردی مشابه رجوی بيايد و بچه هايم را بخصوص تحت نام اسلام، فاسد و گمراه کند. من تلخی زهر اين افراد را در دوران بچگي خودم، به اندازه کافی چشيده ام.