بن بست راه بردی! چرا و چگونه؟

 

 

ابراهیم خدابنده

فروردین  1385  

مارس 2006

 

دستگیری ام در سوریه حین یک مأموریت سازمانی در فروردین 1382 و جدا شدن    اجباری ام از تشکیلات سازمان مجاهدین خلق در سه سال پیش، همزمان با فروپاشی حکومت صدام حسین در عراق بود که این سقوط تغییراتی دراماتیک در اوضاع و احوال سازمان مجاهدین خلق را به وجود آورد؛ تغییراتی که سرنوشت سازمان و رهبری آنرا دستخوش تحولات بسیاری کرده و عملا بن بست راه بردی این سازمان را هر چه بارزتر نمود. مریم رجوی و بسیاری از مسؤولین طراز اول سازمان از عراق به فرانسه نقل مکان کرده و پس از مواجهه با دستگیری های گسترده در پاریس همچنان در انتظار محاکمه به سر میبرند و مسعود رجوی به ظن قوی در عراق هنوز در محاق باقی مانده است. نگاهی اجمالی به سوابق امر و اینکه چه شد که چنین شد از بابت ثبت در تاریخ و تجربه اندوزی خالی از فایده نیست.

 

رهبری سازمان مجاهدین خلق از خرداد 1366 همزمان با اعلام موجودیت ارتش آزادی بخش ملی در عراق مبنای استراتژی مبارزه مسلحانه خود را بر پایه این ارتش به عنوان شرط لازم بنا نهاده و آنرا تنها امکان موجود برای سرنگونی نظام معرفی میکرد. با تشکیل این ارتش، سازمان مجاهدین خلق رسما ادامه مبارزه مسلحانه به هر شکل دیگری را باطل دانسته و آن را راست روانه و فرصت طلبانه مینامید. حتی تصور قیام توده ای             نظیر 22  بهمن 57 نیز مردود شناخته میشد.

استراتژی سازمان در یک جمله این بود که تنها یک راه برای سرنگونی نظام که تنها هدف سازمان از مبارزه است وجود دارد و آن اینست که ارتش آزادی بخش در یک رویارویی مستقیم در مقابل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی راه خود را از مرز تا پایتخت باز کرده و به فتح تهران و برپایی حکومت جدید نائل آید. عملیات فروغ جاویدان در مرداد 1367 هم دقیقا بر اساس همین استراتژی صورت پذیرفت و عملیات نهایی سرنگونی هم از قبل     فروغ 2 نامگذاری شده بود.

 

با اشغال عراق توسط نیروهای آمریکایی و انگلیسی و پایان عمر رژیم صدام حسین، آخرین روزنه های امید برای حرکت احتمالی این ارتش و فتح تهران نیز بر باد رفت. اگر چه پذیرش آتش بس توسط ایران در سال 1367 و خاتمه جنگ ایران و عراق به سر آمدن تاریخ مصرف ارتش آزادی بخش را رقم زده بود و عاطل ماندن 15 ساله ارتش در عراق از زمان عملیات فروغ جاویدان این استراتژی را تنها به یک آرزو تبدیل نموده بود، اما خلع سلاح ارتش توسط نیروهای آمریکایی و متعاقباً فرایند فزاینده جدا شدن بسیاری از نیروها، حتی خوش بین ترین ناظران و تحلیل گران را نیز بر آن داشت تا مهر تأیید بر پایان قطعی عمر ارتش آزادی بخش ملی بزنند.

 

شرایط بین المللی و منطقه ای و واقعیت های سیاسی موجود در عراق امروز به وضوح نشان میدهد که، گر چه در زمان حاکمیت صدام حسین هم امیدی به حرکت ارتش و عبورش از مرز و رسیدنش به تهران وجود نداشت، اما در حال حاضر عدم هرگونه کارایی این ارتش کاملا بارز و محرز گردیده و تردیدی در آن نیست. بنابراین با در نظر گرفتن شرایط فعلی حاکم بر سازمان مجاهدین خلق اگر نخواهیم همچنان آرزو را به جای استراتژی قرار دهیم و نظری هم بر واقعیات باندازیم، باید بپذیریم که سنگ بنای استراتژی سازمان از میان برداشته شده و این سازمان در برابر یک تعیین تکلیف تاریخی یا شاید به کلام دقیق تر یک بلاتکلیفی تاریخی قرار گرفته است.

 

وقتی در 15 خرداد 1382 از سوریه به زندان اوین منتقل شدم و در شرایطی قرار گرفتم که توانستم با خیال آسوده به فکر و بررسی بپردازم اولین سؤالی که در ذهنم شکل گرفت این بود که تکلیف استراتژی سازمان و مشی مبارزه قهر آمیز بعد از این نقطه عطف تاریخی به چه شکل خواهد شد.

 

آنزمان پیش خودم کلا سه تابلو به صورت زیر متصور دیدم:

 

نخست آنکه همچنان بر مشی مسلحانه با تکیه بر ارتش آزادی بخش به عنوان مبنا و شرط لازم پافشاری شود. در این حالت صرفا میتوان چشم امید به یاری آمریکا داشت تا با حمایتی مثل آنچه در گذشته صدام حسین انجام میداد و الان جایش خالی است، حد اقل این ارتش را در هیبت ظاهری سرپا نشان دهد و سپس مثلا سناریوی افغانستان و عراق در ایران نیز به نوعی تکرار شده و در این رهگذر حاکمیتی هم به سازمان برسد. اگر چه در این شق همچنان آرزو به جای اسـتراتـژی قرار گرفته و از طرفی سازمان به عنوان مبتکر استراتژی، خود کاره ای نیست ولی بهر ترتیب در این شق سازمان باید به انتهای صف انتظار گروههای رنگارنگ سلطنت طلب که بسا در چشم آمریکا مقبول تر هستند برود.

 

دوم اینکه قید ارتش آزادی بخش زده شود ولی استراتژی مشی مسلحانه به صورت چریکی به شکل قدیم یعنی همانطور که از خرداد 1360 تا حدود سال 1363 در داخل کشور جریان داشت، و یک دوره هم از 1377 تا 1380 با اعزام نفرات از عراق در شهرهای ایران انجام شد، پیش گرفته شود. اما این کار اولا به لحاظ تکنیکی دیگر عملی نیست چون نه تشکیلات و نیرویی در داخل کشور مانده است که به این کار مبادرت کند و نه از پشت جبهه و امکانات بی دریغ عراق خبری هست که تعلیمات و تجهیزات آن را فراهم نماید. ثانیا این مشی به تأیید خود سازمان راست روانه بوده و هرگز منجر به هیچگونه تغییری در داخل ایران نخواهد شد. مگر آنکه باز مثل حالت اول چشم امید به امداد های آمریکایی برای پشتیبانی از عملیات فرضی در داخل کشور دوخته شده باشد که نتیجه باز همان حالتی است که در محور اول توضیح داده شد.

 

سوم اینکه اساسا مشی مسلحانه بطور کامل نفی شود و راه و روش مبارزه سیاسی به همان صورتی که فعلا در اروپای غربی و آمریکای شمالی در جریان است رسما به عنوان خط کار استراتژیک سازمان ادامه یابد. گذشته از اینکه این روش به کرات توسط خود سازمان مردود دانسته شده و کار سیاسی و تبلیغی صرفا به عنوان مکمل و رو بنای ارتش آزادی بخش که مبنا میباشد معرفی گردیده است، سازمان باید جای فرضی خود را به عنوان پیشتاز مبارزه علیه رژیم ترک کرده و به انتهای صف اپوزیسیون میانه روی خارج از کشور نقل مکان نماید؛ چرا که آنها خیلی زودتر به این نتیجه رسیده و لاجرم بسا جلوتر هستند.

 

تمامی شقوق فوق البته در ساده سازانه ترین شکل آنها ترسیم گردیده اند و گرنه در عالم واقع سازمان مجاهدین خلق قبل از دست زدن به هرگونه تغییر استراتژی و کنار گذاشتن ارتش آزادی بخش و یا حتی اصرار بر حفظ و ادامه آن باید پاسخگوی بیش از دو دهه خون و رنج بسیاری از صادق ترین فرزندان این آب و خاک باشد که خودشان و خانواده هایشان سالهای متمادی بهای سنگینی برای تحقق آرزوهای دور و دراز رهبری سازمان و استراتژی به بن بست رسیده آن پرداخته اند.

 

اما سؤال اساسی تری که شاید میبایست قبل از این سؤال که "سازمان چه خواهد کرد؟" مطرح میکردم این است که چه مراحلی طی شد که به اینجا رسید و چرا استراتژی مربوطه شکست خورد. آیا واقعاً بخت با سازمان مجاهدین خلق یار نبود و شرایط خارجی با بی رحمی تمام بنای ناسازگاری را گذاشت و آیا اساسا رسیدن به چنین نقطه ای قابل پیش بینی نبود؟ البته ناگفته پیداست که به قول ضرب المثل معروف ژاپنی: "این زلزله نیست که قربانی میگیرد، بلکه ساختمان های سست بنیان هستند که قربانی میگیرند." اما بد نیست قدری به جزئیات بپردازیم و تأملی بر آنچه گذشت داشته باشیم.

 

واضح است که لازمه پیشبرد استراتژی ارتش آزادی بخش عزیمت به داخل خاک عراق و همکاری مستقیم با رژیم بعث و تکیه بر پشتیبانی آموزشی و لجستیکی و حتی اطلاعاتی قوای مسلح و سازمان امنیت صدام بود. صدامی که در حال جنگ با ایران بوده و از دید قاطبه مردم ایران و حتی ارگان های رسمی بین المللی متجاوز تلقی میگردید. لذا این استراتژی به دلیل ظرفی که از ابتدا انتخاب شده بود نه تنها با اقبال عمومی روبرو نشد بلکه سازمان را هرچه بیشتر در انظار عمومی در داخل و نیز خارج از کشور به دلیل همکاری مستقیم با دشمن منفور نمود و نتوانست ابعادی که مد نظر بود را پیدا کند. حتی اگر عرض و طول این ارتش به 10 برابر بزرگتر از آنچه بود هم میرسید باز هم نمیتوانست فاصله خسروی تا تهران را با توجه به پارامترهایی نظیر بعد مسافت و عوارض زمین در زمان بسیار محدودی طی کرده و نظام را سرنگون نماید، مهمتر آنکه این اقدام میخواست با کمک دشمن متجاوز به خاک ایران عملی گردد که به هیچ وجه  پذیرفته نبود و سازمان نمیتوانست روی یاری حتی سر سخت ترین مخالفین نظام در داخل کشور هم حساب باز کند. رهبری سازمان خوش خیالانه رو در روی خواست همه مردم ایران سرنوشت خود را به سرنوشت جنگ و صدام حسین گره زد و تصور میکرد که قطعا پیروز خواهد شد و از پیروز هم هرگز سؤال نمیشود که چگونه پیروز شده است و یک پارامتر مهم یعنی خواست قاطع ملت ایران را از معادلات خود کاملا حذف کرد. حتی واقعیت اشغال کویت نیز رهبری سازمان را به خود نیاورد که قبل از اینکه کشتی استراتژی کاملا به گل بنشیند فکر چاره ای کرده و سازمان را از مهلکه نجات دهد.

 

  ابتدا بر اساس تعالیم سازمان برایم خیلی مشکل بود که به حرفی از حرف های سازمان شک کنم و خط و ربطی را به زیر علامت سؤال ببرم. اما به تدریج ذهنم بر روی بسیاری از واقعیات باز شد و بیشتر برایم روشن گردید که چرا و چگونه کار به اینجا رسید. از خودم می پرسیدم که آیا از اول مرده ای در این قبری که من بیش از 20 سال بر سنگ آن گریه کردم وجود داشت؟

 

 سازمان مجاهدین خلق سنگ بنای تحلیل های خود را بر این به اصطلاح اصل خدشه ناپذیر استوار میکرد که نظام را میتوان و باید در تمامیتش سرنگون کرد و برای تحقق این خواسته که سرنگونی تام و تمام نظام را هم عملی و هم ضروری میدانست استفاده از هر وسیله ای را مجاز میدید. به عقیده من آنکس که فکر میکند هدف وسیله را توجیه میکند و برای رسیدن به هدف دست زدن به هر وسیله ای را مباح میداند هرگز به هدف خود نخواهد رسید چرا که اولا هدف باید اصولی و مبتنی بر واقعیات بوده و ثانیا وسیله باید خود از جنس هدف باشد و گرنه بار کج هرگز به منزل نمیرسد. بنابراین من فکر میکنم که هم خود هدف و بعد استراتژی غلط و غیر واقعی انتخاب شده بود و هم پایه ی این استراتژی بر زمینی سست بنا گردیده بود و چنانچه اگر اشغال عراق هم صورت نمی گرفت و 15 سال دیگر هم ارتش آزادی بخش تحت حاکمیت صدام حسین فرصت برای جذب نیرو و آماده سازی داشت باز هم این استراتژی راه به جایی نمیبرد، چه برسد به شرایط فعلی که صدام رفته و رژیم او فرو ریخته و ارتش آزادی بخش ملی خنثی گردیده و دیر یا زود با مسلط شدن حاکمیت جدید در عراق و بیرون رفتن اشغالگران کاملا برچیده خواهد شد.

 

این مدت از خلال موضع گیریهای سازمان دنبال پاسخ به سؤالاتم بودم که بالاخره چه مسیری را پیش گرفته است. اما تا جایی که تاکنون فهمیده ام گویی سازمان یک سیاست شتر سواری دولا دولا را پیش گرفته و یکی به نعل و یکی به میخ میزند. از یک طرف همچنان بر موجودیت ارتش آزادی بخش تأکید کرده و سعی میکند آنرا در تبلیغاتش به عنوان مبنای استراتژی مطرح نماید و ساختار آنرا حفظ کرده و وانمود کند که عملیات فروغ 2 به هر حال در تقدیر است؛ از طرف دیگر در محافل سیاسی و حقوقی عنوان میکند که از سال 1380 دیگر اقدام به عملیات مسلحانه نداشته و در آینده هم چنین برنامه ای نخواهد داشت و تلاش میکند تا نام خود را از لیست های تروریستی بین المللی خارج کرده و خود را در هیبت یک نیروی معتقد به مشی صرفا سیاسی جا بیندازد. در عین حال نیز تلاش مینماید تا نظر آمریکا را به هر شکل ممکن جلب کرده و تحت عنوان راه حل سوم سعی میکند تا در شکاف بین ایران و آمریکا به حیات خود ادامه داده و وانمود کند که گویا قرار است آمریکا روزی ارتش را مسلح کرده و راه فتح تهران را برایش هموار نماید.

 

این اوضاع و احوال تنها و تنها نمایانگر اینست که سازمان استراتژی مشخصی برای ارائه ندارد و در بلاتکلیفی به سر میبرد. از خلال تبلیغات و فعالیت های سازمان بیشتر حفظ موجودیت خود به هر قیمت و سرگرم کردن باقی مانده نیروها دیده میشود تا اینکه اساسا فکری برای استراتژی و مبارزه و سرنگونی احتمالی بشود. تا جایی که میدانم در استراتژی نمیشود مخفی کاری کرد و باید آنرا به واضح ترین شکل ممکن برای همگان روشن نمود و یک سازمان سیاسی که وارد مبارزه میشود باید این شهامت را داشته باشد که بتواند خود را نقد کرده و خط کار خود را هر زمان که لازم شد تصحیح نماید.

 

به عقیده من سازمان در پروسه گذشته و حال خود کلا روی دو تاکتیک اشتباه سوار شده است و البته همچنان بر آنان پافشاری کرده و حاضر نیست تحت هیچ عنوانی آنها را نقد نماید. اول بحث عراق است که به آن اشاره شد و دیگری تمرکز روی بحث انرژی هسته ای است که در هر دو حالت سازمان مغایر با شعار و خواست ملت ایران و رو در روی حرکت توده ای قرار گرفت و گرفته است. سازمان در هر دو حالت نردبان خود را برای صعود به حاکمیت ایران به بد جایی تکیه داد و داده است. در هر دو مقوله رهبری سازمان در جایی ایستاد و ایستاده است که حتی راست سلطنت طلب هم حاضر نیست بایستد. یک زمان به دامن صدام یعنی دشمن تمامی مردم ایران و منطقه و حتی خود ملت عراق پناه برد و خواست از این راه با دور زدن ملت ایران به حاکمیت برسد و امروز نیز آتش بیار معرکه پرونده انرژی هسته ای ایران شده تا با خوش خدمتی های اتمی درست در مقابل اراده مردم ایران و همسو با سیاستهای بین المللی آمریکا و انگلیس و اسرائیل بر بن بست استراتژیکی خود سرپوش گذاشته و به نوعی دل ارباب بزرگ را بدست آورد. عمیقا  معتقدم که وضعیت اسفبار فعلی سازمان مجازات اوتودینامیکی جریانی است که در اعتقادات، رهبری را در جای خدا و در مشی، دشمن بیگانه را جایگزین ملت و در سیاست، سفسطه را به عوض حقیقت قرار داده و حاکمیت به هر قیمت را تنها مقصد و هدف غائی خود میداند.

نگاهی به تبلیغات گسترده اخیر سازمان مجاهدین خلق نشان میدهد که همان اشتباه رفتن به عراق و قرار گرفتن در مقابل خواست ملت ایران مجددا در خصوص استفاده از انرژی  هسته ای توسط ایران دارد تکرار میشود. من فی الواقع در این سیاست مانده ام که چگونه سازمان نه تنها در رسیدن به حاکمیت ایران سر سوزنی مردم ایران را در استراتژی و تاکتیک های خود به حساب نمی آورد بلکه حتی همیشه دقیقا رو در روی خواست ملی و یکپارچه تمامی مردم ایران می ایستد.

 

سازمان مجاهدین خلق چه خواهد کرد؟                                  

شکل زیر راههایی که سازمان مجاهدین خلق، پس از سقوط صدام حسین در عراق، پیش رو داشته و دارد را نشان میدهد که انتهای همه آنها به بن بست میرسد. مشکل بتوان از خلال تبلیغات سازمان طی سه سال گذشته به درستی دریافت که سازمان بطور قطع چه خطی را پیش گرفته است و البته این خود بلاتکلیفی و سردرگمی مطلق را در استراتژی نشان میدهد. بهر جهت بیشتر به نظر میرسد که رهبران سازمان فعلا تلاش مذبوحانه برای آویختن به دامان آمریکا و خوش خدمتی های اتمی برای جلب نظر قدرت های بزرگ را مد نظر قرار داده و صرفا منتظرند تا ببینند چه پیش می آید.