گزارش ديدبان حقوق بشر به شدت ناقص است

مسعود خدابنده
بيست و چهارم مي دوهزار و پنج

 

گزارش ديدبان حقوق بشر در مورد نقض حقوق بشر در سازمان مجاهدين خلق از جمله به سخنان آقای مسعود بني صدر اشاره نموده است که اين کد ها را، به همان صورت که در ترجمه خود اين سازمان آمده است، در زير مي آورم.

 

به گفته مسعود بني صدر که تا سال هزار و نهصد و نود و شش نماينده شورای ملي مقاومت در اروپا و امريکا بود، اين شورا عملا شاخه سياسي سازمان مجاهدين و لابي آن در اروپا و امريکا بوده است:
... اين بر همگان به جز ما واضح بود که مجاهدين از نظر سياسي در ايجاد يک ائتلاف وسيع که رجوی قول آ را داده بود، شکست خورده بودند. ...ما به يکديگر مي گفتيم که شورای ملي مقاومت چيزی نبود جز ابزار رجوی برای حضور در صحنه سيآسي اروپا و آمريکا. تنها استفاده آن فريب آمريکاييان و اروپائيها بود که فکر نکنند ما عضو همان سازمان مجاهدين که مسئول قتل شهروندان آمريکا در ايران است، هستيم...

 رجوی (در مورد عمليات فروغ جاويدان) گفت: ما تنها نخواهيم جنگيد، مردم با ما خواهند بود. آنها از اين رژيم خسته بوده و بخصوص از زمان آتش بس به بعد خواهان رهايي هميشگي از آن هستند. ما تنها بايد نقش سپری را ايفا کنيم که از مردم در مقابل حملات سپاه محافظت مي کند. هر جا که پای بگذاريم، توده های مردم به ما خواهند پيوست و زندانياني که آزاد مي کنيم هميار ما برای پيروزی خواهند شد. سرانجام اين بهمن شبکه خميني را پاره خواهد کرد شما احتياجي نداريد که  چيزی با خود حمل کنيد. ما مثل ماهي در دريای جمعيت شنا خواهيم کرد. آنها هر چه بخواهيد به شما خواهند داد...
ده سال بعد که سازمان اسامي و عکس های شهدای اين عمليات را برای اولين بار منتشر کرد تعداد شهدا هزار و سيصد و چهار اعلام شد. علاوه بر اين هزار و صد تن نيز زخمي شدند که يازده نفر از آنها مدتي بعد جان سپردند...

عمليات فروغ جاويدان اميد سياسي ما را نابود کرد. اما مهمتر از آن، اين عمليات برای من و بسياری ديگر حاکي از پايان ايدئولوژی، اعتقاد و انتظار اخلاقي بود. ارزش های بنياني ما معنای خود را از دست داده و ديگر روحيه بخش نبودند. همه ما به هنرپيشه هايي تبديل شده بوديم که با يکديگر بازي کرده و يکديگر را تشويق مي کرديم. اين دروغا هنگامي که "رهبر ايدئولوژيک" ما اشتباه در پيش بيني و قضاوت خود را نپذيرفت به اوج خود رسيد... به ما گفته شده بود که ايمان مجاهدين دو پايه دارد: فداکاری و صداقت. پس از فروغ چاه صداقت بطور کامل خشک شد و پس از آن سازمان تنها مبتني بر يک رکن بود: "فداکاری" و "فداکاری" بيشتر...

اولين کاری که بايد در بغداد انجام مي دادم مشاهده نوار ويدئويي جلسه ايدئولوژيک "اعضای مرکزی و اجرائي" بود. اين جلسه که "امام زمان" نام داشت، با يک سوال ساده شروع مي شد: "ما همه دستاوردها و هر چيزی که داشتيم را به چه کسي مديون بوديم؟"... همانطور که من فکر مي کردم مسعود رجوی ادعا نکرد که او امام زمان است، اما گفت که ما همه چيز خود را مديون امام زمان هستيم... هدف اين بود که نشان داده شود اگر ما نيز با رهبر خود همانگونه که او با امام زمان و خدا يکي است، يکي شويم مي توانيم به تهران برسيم. او حاضر بود که هر چه که داشت (در واقع يعني همه ما!) را در راه خدا بدهد. رجوی با اين ادعا که تنها در انديشه اراده خدا بود، انتظار داشت که ما نتيجه بگيريم بين او و امام زمان هيچ حائل و واسطه ای وجود ندارد، اما بين ما و او (رجوی) حائلي وجود داشت که مانع مي شد وی را به وضوح ببينيم. اين حائل "ضعف" ما بود. اگر ما آن را مي پذيرفتيم مي توانستيم ببينيم چرا و چگونه در مواردی نظير عمليات فروغ شکست خورديم. مسعود و مريم ترديدی نداشتند که حائل ما همسرانمان بود...

جو پايگاه کاملا متفاوت بود. ...فضای حاکم بيچارگي بي امان بود. ...بنظر مي رسيد که همه در مرحله جديدی از "انقلاب ايدئولوژيک" بودند. تنها بحث مشروع، انقلاب و مبادله تجربيات مشابه بود. غير از اين هيچ چيز مهم نبود. جهاني در بيرون نبود. ...حتي افراد مجرد نيز بايد حائل های خود را طلاق مي دادند. آن بيچاره ها نمي دانستند که حائل هايشان چه کساني هستند. ظاهرا اين شامل حال همه زنان و مرداني مي شد که به آنها احساس علاقه ای وجود داشت. بعد ها من متوجه شدم که سازمان نه فقط طلاق قانوني بلکه خواستار طلاق احساسي و "ايدئولوژيک" نيز شده بود. من بايد آنا (همسرم) را در قلب خود طلاق مي دادم. در واقع من بايد ياد مي گرفتم که از او بعنوان حاثل ميان من و رهبرم متنفر شوم.
رجوی در اين نشست اعلام کرد که بعنوان "رهبر ايدئولوژيک" ما دستور به طلاق دسته جمعي از همسرانمان را مي داد. او از همه خواست که حلقه های خود را اگر قبلا تحويل نداده بودند، تحويل دهند. آن جلسه که برای مدت يک هفته ادامه داشت، عجيب ترين و تنفر انگيز ترين جلسه ای بود که من در آن شرکت کردم...

پس از آن مسئول من از من خواست به بنگاله ای رفته و تفکر کنم. من بنگالي شدم يعني اين که بايد به سلول انفرادی رفته و فقط فکر کنم و بنويسم. اين نوع شديدی از شکنجه رواني است بطوری که برخي اعضا سازمان ترجيح مي دادند که خود را بکشند تا اين که بنگالي شوند...

 

گزارش ديدبان حقوق بشر که حتي مشتي از خروار ها مدارک جنايات جنگي و جرايم بر عليه بشريت مسعود و مريم رجوی را هم بيان ننموده، آنقدر خلاصه و مجمل نوشته شده است که حتي حرف های اساسي همان گواهان ياد شده را هم بصورت کامل منتقل ننموده. کتاب آقای بني صدر که فقط به تجربيات فيزيکي و عيني شخص خودشان خلاصه شده است (آقای بني صدر اساسا در قسمت هايي قرار نداشته که بتواند در معرض وحشيگري های رجوی و ولينعمت سابقش صدام حسين قرار بگيرد) در مورد حرکات سازمان در خارج از کشور در قبال شخصي شناخته شده مثل خودش چنين مي گويد:

 

صفحه چهارصد و پنجاه و دو:
بنظر مي رسيد که چند نفر از اعضايي که در اروپا و امريکا سازمان را ترک کرده بودند مشکلي (برای رجوی) ايجاد نکرده بودند ولي جداشدگان در عراق در جهت پايين کشيدن سازمان فعال شده و با استفاده از سياستمداران، نشريات و حتي سازمان ملل به دشمني با سازمان پرداخته بودند...
صفحه چهارصد و پنجاه و سه:
سازمان از من ميخواست که با نوشتن کتابي ثابت کنم که اين حرکاتي که بر عليه سازمان انجام مي گيرد کار جاسوسان و اعضای پليس مخفي رژيم (ايران) است و از اين طريق است که تغذيه مالي و اطلاعاتي مي گردد و بنابراين ثابت کنم که هر چه اين ها مي گويند باطل است.
در اين رابطه انبوهي پوشه به من دادند که در رابطه با تک تک افراد تهيه شده بود. غالب اين نوشته ها گزارشات خود اين افراد و انتقاد از خود هايشان بود که در زمان زندگي با مجاهدين نوشته بودند و قطعه هايي از روزنامه های رژيم که در اين باره نوشته بودند. جابرزاده من را توجيه کرد که اين مدارک را چگونه مي شود استفاده نمود. به زبان ساده، تمام قضيه بر اين فرضيه استوار بود که "دوست دشمن من  دشمن من است". هر نشريه ای که در زماني چيز خوبي در مورد رژيم نوشته بود مارک ضد مجاهدين مي خورد و مصاحبه کننده و مصاحبه شوند هم به همين ترتيب و در مرحله بعدی هر کسي که با اين نشريه سر و کار پيدا مي کرد.  و اين مسئله باز به همينجا خاتمه نمي يافت چرا که حال اگر اين شخص با نشريه ديگری در تماس قرار مي گرفت نشريه بعدی هم همين مارک رژيمي بودن را مي خورد.
مجاهدين با پيروي از منطق فوق ثابت مي کردند که تقريبا تمامي مطبوعات ايراني داخل و خارج از کشور يا از سرويس هاي رژيم پول دريافت مي کنند و يا اين که مامور مستقيم اين سرويس ها هستند. در موارد نادری هم آنها را وابسته به سلطنت طلبان و يا سازمان سيا مي دانستند. به همين ترتيب، صحبت و يا تمامس با اين مطبوعات نيز هر فردی را مامور اين سرويس ها مي نمود!

با اين حجم از "مدارک"، آنها احساس مي کردند که من بايد بتوانم در ظرف يک ماه کتابي را که مي خواهند برايشان بنويسم. من نمي خواستم از منطق آنها استفاده کنم و يا اين که به استاندارد های مجاهدين و تهمت ها و انتقاداتشان که گزافه گويي و يا دروغ بودند تکيه کنم...

صفحه چهارصد و شصت و شش:
به من گفتند که يک "چک سفيد" از طرف رجوي آورده اند و من مي توانم هر مقامي که در سازمان بخواهم را انتخاب کنم. من لبخندی زدم... به آنها گفتم من فقط يک چيز مي خواهم. آنها بايد اعلام کنند که من ديگر نماينده شورای ملي مقاومت نيستم... (که البته همين کار را هم تا کنون انجام نداده اند- مترجم)

بعد از آن با فکر فرار کردن به خانه خواهرم رفتم و يکي دو روز آنجا ماندم. فايده ای نداشت. آنها وی را دنبال کرده و خانه را تحت نظر داشتند. بعد بصورتي که خودشان را مامورين رژيم نشان بدهند به ما نزديک مي شدند. احتمالا مي خواستند به من نشان بدهند که اگر از من حفاظت نکنند، چه چيزهايي در جهان خارج از مجاهدين در انتظار من است. وقتي که مسئله را جلويشان گذاشتم منکر شده و مدعي شدند که اين رژيم بوده که خانه را تحت نظر داشته است. من گفتم که در اين صورت من الان مي روم که به پليس اطلاع بدهم. همين حرف باعث شد که جاسوسان اطراف خانه بصورت معجزه آسايي غيب شوند.

اتفاقات مشکوک تری هم وجود داشت. يک روز به من گفتند که به ملاقاتي با يک خواهر، فرشته، بروم و مسئله واقعا اورژانسي است. ما توافق کرديم تا در ايستگاه متروی بيکر استريت ملاقات کنيم. من کمي زود تر رسيدم و برای وقت کشي از درب ديگر ايستگاه خارج شدم. ناگهان يکي از اعضای سازمان را ديدم که آنجا منتظر ايستاده بود. او به طرف من آمد و گفت: پس به تو هم گفته اند بيايي اينجا؟
من تقريبا مطمئن بودم که وی نمي داند من از سازمان جدا شده ام. گفتم: بله درست است. من قرار است دم درب ديگر ايستگاه با خواهر فرشته ملاقاتي داشته باشم.
او گفت: دقيقا. به من هم گفتند اينجا بايستم و بهمن هم يک جای ديگر ايستاده است. از او سوال کردم آيا مي داند برای چه آنجا هستيم؟ وی گفت: نمي دانم ولي فکر مي کنم مسئله مهمي باشد. خواهر نسرين (مهوش سپهری، سرشکنجه گر معروف رجوي- مترجم) هم اينجا است که يک نفر را با خودش به پاريس ببرد.
پرسيدم: چه کسي؟
گفت: نمي دانم. احتمالا خودت بتواني سوال کني. وی با يک برادر ديگر آنطرف خيابان در ماشين نشسته است.
ناگهان از آنچه که در جريان بود شوکه شدم. آنها آمده بودند که به هر قيمتي من را به پاريس ببرند. اگر نتوانند من را راضي کنند، از روش های ديگر استفاده خواهند کرد. معذرت خواستم و گفتم که بهتر است بروم آنجايي که قرار دارم بايستم و البته از پله های ديگر بيرون آمده و به سرعت خودم را به آپارتمانم رساندم. بعد از آن تعداد ديگری تلفن داشتم که خواستار ملاقات مي شدند ولي ديگر به خودم اجازه ندادم به اين دام بيافتم...

بيست فوريه تلفني از خود مسعود رجوي داشتم... اولين درخواستش اين بود که تلفن را قطع نکنم. بعد از من خواست که به جلسه شورای ملي مقاومت در بغداد بروم... وی ادامه داد : من چه گناهي دارم. من چرا بايد جزای خرابکاری های ديگران را بدهم؟ به مردمي که سراغ تو را مي گيرند چه بگوييم؟ شايد با کلمات ديگری مي توانست من را راضي کند که به حرف هايش گوش بدهم ولي مي ديدم که باز هم تمام سعي اش در اين است که خود را بعنوان بي گناه و معصومي نشان بدهد که کوچکترين تقصيری ندارد. شايد هم از زاويه ديد خودش درست مي گفت. بر اساس ايدئولوژي ای که ساخته بود، او هيچ گناهي نداشت. هر چه باشد او خود را نماينده خدا در روی زمين مي دانست...

و باز فراموش نمي کنيم که اين خاطرات کسي است که بخاطر محل جغرافيايي و موقعيت بيروني که داشته (نمايندگي شورای ملي مقاومت در اروپا و امريکا) نه تنها از بسياری از رفتارهای خشن و دستورات قرون وسطايي رجوي مصون و معذور بوده است که به دستور شخص مسعود و مريم رجوی به هيچ وجه در شرايطي قرار نمي گرفته تا حتي چنين رفتاری هايي را حتي بر عليه ديگران ببيند.

فقط بعنوان مثال و برای روشن تر شدن مطلب به يک مورد از نکات آورده شده اشاره مي کنم.
آقای مسعود بني صدر به تلفات عمليات فروغ جاويدان و شکست مجاهدين در اين باصطلاح عمليات اشاره کرده اند. ايشان به گفته خودشان با وضعيت ضعيف جسمي، بدون هيچ گونه آموزش به همراه افرادی مشابه خودشان به جنگ يک ارتش کلاسيک (با نيروی هوايي)  با تجربه هشت سال جنگ خونين فرستاده شده بود و اگر چه زخمي شد ولي خوشبختانه توانست جان سالم بدر برد. آقای بني صدر ( و همچنين سازمان ديدبان حقوق بشر) اگر چه ممکن از نتيجه نهايي کار را ديده و بررسي کرده باشند ولي از جريان بسياری از مسائلي که در آن چند روز (و يا روزهای منتهي به آن) در اطاق عمليات مشترک مجاهدين و عراق اتفاق افتاد و يا گفتگوهای مسعود و مريم رجوی با چهار سرلشگر عراقي مستقردر همين اطاق بي خبرند.
شايد بد نباشد که بعنوان کسي که در همان اطاق حضور داشته است به اطلاع ايشان و همچنين سازمان ديدبان حقوق بشر برسانم  (و اگر عمری باقي ماند و دادگاهي تشکيل شد، عزت ابراهيم هم مي تواند شاهد ديگري بر همين ماجرا باشد) که بيش از بيست و چهار ساعت پس از معلوم شدن شکست مجاهدين و زماني که مشخص شده بود که ارتش ايران به قصد بستن راه عقب نشيني از دو طرف نيروهايش را باز کرده است، مسعود رجوی بر خلاف عجز و لابه هر چهار ژنرال عراقي که در حال که اشک در چشمانشان ديده مي شد به وی التماس مي کردند که هر چه زود تر دستور عقب نشيني بدهد تا شايد جان باقي مانده بچه های مجاهدين حفظ گردد، وی تا به آخر هم حاضر به دادن چنين دستوری نشد و حرف آخرش اين بود که يا همه از بين بروند و يا اين که صدام حسين موافقت کند حمايت هوايي بيشتری نسبت به آنچه قرار قبلي بوده است بدهد و به نوعي مي خواست کشته شدن اين افراد را وثيقه گرفتن پشتيباني بيشتر هوايي از ژنرال های عراقي کند و البته حرف آخر چهار ژنرال هم اين بود که اگر صدام هم بخواهد بلحاظ بين المللي، بلحاظ سياسي، و حتي به لحاظ آمادگي جت های جنگنده و نظامي هم افزودن بر آنچه قبلا قرار گذاشته شده بوده امکان پذير نيست و نخواهد بود. در طي اين مدت حتي يک بار رجوی با هليکوپتر به پيش صدام برده شد و دست خالي برگشت ولي باز دستور عقب نشيني نداد. تمامي کساني که در اين عمليات بودند، بخصوص فرماندهان، به خوبي به ياد دارند که کساني که نجات يافتند برخلاف دستور و با مسئوليت خودشان عقب نشيني کرده و يا يگان های خود را در ميان آتش و خون و با چنگ و دندان عقب کشيدند (البته به غير از مهدی ابريشمچي و ديگر بادمجان دور قاب چين های کنوني در اور سوراواز که خصوصي اطلاع يافته و بقيه را گذاشتند و قبل از بسته شدن راه عقب نشيني به مقر فرماندهي مشترک عراق و مجاهدين آمدند).
اگر مسعود و مريم رجوی در آن روز حرف تمامي کساني که تک تک آنها هزاران بار بيش از اين زوج به علوم نظامي مسلط بودند را قبول کرده و حتي روز آخر هم دستور عقب نشيني را داده بودند به شهادت اکثريت کساني که در صحنه بودند حد اقل چهار پنجم کشته شدگان اين باصطلاح عمليات سالم به عراق بازگشته بودند. آقای مسعود بني صدر، حضرات ديدبان حقوق بشر، هزار و سيصد و چهار کشته و هزار و صد نفر زخمي اعلام شده از طرف خود رجوی (که رقم واقعي بيش از سه هزار تخمين زده مي شود) نه به خاطر حماقت رجوی ها (که احمق را شايد بتوان معذور دانست) که بخاطر خباثت، شناعت و دناعت اين زوج بود.

تا جايي که اطلاع دارم چنين حرکت جنون آميز و رذيلانه ای تا کنون در تاريخ بشريت از هيچ فرمانده مجنوني هم سر نزده است و باز تا جايي که سوال و تحقيق کرده ام، چنين حرکتي از طرف هر فرمانده نظامي ای در هر مکان و زمان و تحت شرايط هر ارتشي هم که باشد  جزو جنايت جنگي (آن هم در مورد افراد خودی!) محسوب شده و بايد در دادگاه های بين المللي مورد تعقيب و پيگيری قرار گيرد.

گزارش ديدبان حقوق بشر، گفتار آقای مسعود بني صدر، شهادت زندانيان سابق زندان ابوغريب، شهادت کودکاني که مورد سو استفاده قرار گرفته اند، اشک و آه خانواده های اسرای مجاهدين و هزاران گزارش و شهادت و مدرک ديگر هر کدام از زاويه ديدي اين زوج مريض القلب  را زير نور پروژکتور های خود قرار مي دهند. به اميد آن که بتوانيم روزی در دادگاهي بين المللي همه اين پروژکتور ها را يکجا روشن کرده و چهره واقعي مسعود و مريم رجوي را برای درس و عبرت نسل های آينده همه کشورهای جهان به جهانيان عرضه کنيم.