آقایان و خانم های شورایی، کمی سرتان را بالا بگیرید

مسعود خدابنده، پانزدهم مارس

 

کنفرانس خبری آقای محسن عباس لو در دهم مارس در پاریس برگزار شد. بنده نیز در آن شرکت کردم.

مسئله نقض حقوق بشر در سازمان مجاهدین بر هر کس پوشیده باشد برای من و امثال من نه تعجب انگیز است و نه حتی چیزی تازه و مطلبی "خبری". ولی باید اذعان کنم که این بار باز چنان تکان خوردم که نتوانستم جلوی اشک خودم را بگیرم.

آقای عباس لو بر خلاف بنده و نسلی که انقلاب را به یاد دارد همچون فرزندم در جلوی چشمان بزرگ و کوچک و در جلوی دوربین و پشت بلندگو و مصاحبه و ... سخن از بی رحمانه ترین و سیستماتیک ترین روش های شکنجه ای می راند که من را بی اختیار به آموزش های مخابرات صدام و ... می انداخت. این ها را نه دشمن که کسانی بر وی روا داشته بودند که خود به اصرار و با هزار ترفند به عراق و "ارتش آزادیبخش ملی ایران" آورده بودندش. این شکنجه گرها  "زندانیان زمان شاه" بوده اند.

نیاز به نبوغ ندارد که متوجه شویم این روش هایی که اکنون در سازمان مجاهدین برای شکنجه افراد اسیر استفاده می شوند نه حاصل مغز های علیل شکنجه گران و عوامل سازمان که بوضوح بیانگر آموزش های شکنجه ای است که در کنار دیگر آموزش های نظامی، تروریستی، پول شویی، نفوذ در مجامع بین المللی، سرکیسه کردن افراد کوچه و خیابان و ... از طریق مخابرات و استخبارات صدام در سازمان مجاهدین جاری شده است. آدمی هر قدر هم پست شود نخواهد توانست به تنهایی به چنین روش هایی و اثرات چنین روش هایی واقف گردد الا این که اربابان این نوکران را برای "سربه زیر نمودن" بردگان شورشی آموزش داده باشند.

آقای عباسلو یکی از صدها شکنجه شده و سربه نیست شده در اردوگاه کار اجباری اشرف بالاخره از درون آتش و خون و از مسیری غیر متعارف خود را به اروپا رساند. در تک تک لحظات کنفرانس مطبوعاتی ذهنم بدنبال چهار نفر دیگری بود که هنوز به محل امنی نرسیده اند. ذهن من کما این که در چشمان عباسلو می دیدم که ذهن او هم بدنبال راه چاره ای برای بقیه اسرای اردوگاه بود. عباسلو نسبت به حضور نیروهای بلغاری بسیار امیدوار بنظر می رسد. عباسلو راه چاره و راه رهایی بچه ها را "برچیدن تسلط فرقه بر روابط داخل اردوگاه اشرف" می بیند و می گوید که اگر نیروی ارتش بلغارستان وارد عمل شود بیش از دویست نفر در قرارگاه نخواهند ماند. عباسلو به بچه ها پیام می دهد که روحیه خود را از دست ندهند. از هر طریق می توانند خود را نجات دهند و وعده می دهد که به کمک دیگر نجات یافتگان آنچه را که بتواند برای آزادی سریع تر تک تکشان از باتلاق عراق خواهد کرد. عباسلو بعد از کنفرانس بی صبرانه می پرسد "بریم یکی رو پیدا کنیم که صداش به قرارگاه برسه باهاش صحبت کنیم". "بریم کسانی رو که می تونن کاری بکنن ازشون خواهش کنیم بداد بقیه برسن". "بریم، بریم، بریم...."...

 

ماه گذشته در مقاله ای در تروریسم مونیتور (بنیان جمیز تاون) نوشتم که "بلغاری ها اردوگاه مجاهدین را منحل می کنند".
http://www.iran-interlink.org/files/farsi%20pages%2018/khodabandeh100206.htm
http://www.iran-interlink.org/files/News4/Feb06/TerrorismMonitor090206.htm

این هفته بالاخره زمان اعزام رسید و سربازان بلغاری با تجهیزات فردی، باتون های برقی و دستبند و ... بالاخره عازم اردوگاه اشرف شدند تا انتظامات و مسئولیت داخل کمپ را به عهده بگیرند و بعد از سه سال، رسیدن آقای عباسلو مصادف شد با "آغاز پایان استیلای فرقه بر اسرای ارودگاه". اما ببینیم فرقه در مقابل چه کرد. یا بهتر است بگوییم چه نکرد.

فرقه رجوی، سازمان مجاهدین و شورایش در این چند روز گذشته اطلاعیه و مقاله با نام های معلوم و مجعول و الاخر نبود که ندهند که بنظر می رسید قبل از هر چیز واقعا از ترس و هول حتی خودشان هم یک بار قبل از انتشارش آنها را نخوانده بودند. گذاشتن این اطلاعیه های روزانه و ساعت به ساعت در سایت هایشان و بعد برداشتنشان و بعد گذاشتن مجددشان به دفعات مختلف شاید خود گویای بقیه قضیه باشد ولی آنچه شاید توضیح کوتاهی بخواهد این است که راستی در این دو سه روزه به کجا بوده که چنگ نزده باشند و به کدام امامزاده بود که دخیل نبندند؟ اگر این ترس و وحشت نیست پس چیست؟ و اگر این ترس و وحشت بخاطر بیرون آمدن بوی کثافت سران فرقه پس از مستقر شدن نیروهای بلغاری نیست پس ترس از چیست؟ راستی چرا حضور که هیچ حتی عبور هر گونه نیروی غیر فرقه ای از داخل اردوگاه اینچنین استخوانهای رجوی را به لرزه در می آورد؟

سازمان مجاهدین از این عصبانی است که در زمان خلع سلاح شدن، نیروهای امریکایی برای این که خیلی جیغ و داد نکنند به آنها گفته بودند که اجازه نخواهند داد پای کسی که از آنها جدا شود به کشور ثالث برسد. ولی اکنون سازمان مجاهدین در آستانه ورود نیروهای بلغاری بوضوح و به حق می تواند پیش بینی کند که آقای عباسلو آخرین "نجات یافته" از ارودگاه کار اجباری اشرف نخواهد بود. البته سازمان مجاهدین الان دیگر باید دوزاری اش افتاده باشد که اگر چه سه سال طول کشید که آن نیروی وحشی تحت الامر صدام را به حالت رام و آرام کنونی در آورند ولی سری که طی این سه سال با پنبه بریده اند دیگر مدت ها است که غلطیده و دیگر به روز اول بازگرداندنی نیست.

این سر غلطیده سازمان مجاهدین که خود به دست خود به تبعید در پاریس رضا داد، اکنون که می بیند دیگر دستش به فریاد زننده نمی رسد با چنگ و ناخن و دندان به جان میکروفون ها و دوربین ها و بلندگوها افتاده است ولی بنظر می رسد حد اقل چهار پنج سالی دیر شده باشد. صدای اسرا، فریب خوردگان، شکنجه شدگان، شاهدین قتل ها و ... روز به روز رساتر می شوند و دیر نیست روزی که حتی بدون بلندگو هم دیوار های سالن های دادگاهها و محکمه ها را بلرزانند.

و اما آقایان و خانم های شورا و یا هر چیز دیگری که به نامش تحت الامر فرقه و شریک این خیانت ها و جنایت ها شده اید. فکر نمی کنید که در این مسیر به ایستگاه کودنی و گیجی و منگی یعنی ایستگاه قبل از ایستگاه آخر رسیده باشد؟ هیچ وقت با خودتان و در خلوت به این فکر کرده اید که علی القاعده نمی بایستی چنین قاف هایی حد اقل بصورت روزمره بدهید؟ و آیا بنظرتان این ایستگاه یکی مانده به آخر، آخرین فرصت و آخرین مهلت برای نجاتتان نیست؟ اگر نیست که همانطور که دو دهه رو به قهقرا رفتید اکنون نیز قدم آخرتان را بردارید. ولی اگر احساس کردید که این قاف های ذیل از شما و تک تک شما بعید است (فراموش نفرمایید که بسیاری از شما را خوب میشناسم. با بسیاری از شما کار کرده ام و بسیاری از شما هم من را خوب می شناسید و با من کار کرده اید)، پس سوال این است که چرا به چنین وضعیتی دچار شده اید؟ این که دیگر نمی تواند کار وزارت اطلاعات باشد که شما یان را خنگ و خپل کرده باشد. می تواند؟ توضیح می دهم:

 

از یک طرف بمدت دو ماه از بیرونی شدن خبر اعزام نیروهای بلغاری با سلاح فردی، باتون های برقی، گاز اشگ آور و دستبند و ... خفقان می گیرید و از طرف دیگر یکباره تحت نام "مشاور حقوقی مجاهدین در ارودگاه اشرف" (که نکردید اقلا یک نفر را معرفی کنید که این قدر شناخته شده نباشد) می نویسید:
"...مأموريت افرادغير مسلح بلغاري در عراق هيچ ربطي به مجاهدين و قرارگاه اشرف ندارد..."

 

از یک طرف تحت نام شورایتان اطلاعیه می دهید که
"...در سال 1381براي نفوذ به‌صفوف‌ مجاهدين به‌عراق اعزام شد. پس از كمتر از 5ماه كه ماهيت و مأموريت كثيفش بر ملا شد از پذيرش مجاهدين اخراج و متعاقباً به‌خروجي تحت كنترل نيروهاي آمريكايي رفت..."

و از طرف دیگر و همان روز تحت نام "نماینده مجاهدین در کشورهای اروپایی!!" می نویسید که:
"... مزدور محسن عباسلو مأمور نفوذي اطلاعات آخوندها در 8 بهمن 1382 به خروجي تحت كنترل نيروهاي آمريكايي اخراج شده..."

و به روی خودتان هم نمی آورید که اینجا یک سال کم آورده اید؟ (اگر ماشین حساب لازم است از قمر خانم بگیرید)

 

به خرج مردم پا برهنه عراق، یتیمان و بیوه هایی که روزانه زیر بمب و آتش جان می دهند و با پول دزدی از بانک مرکزی عراق می روید چند تا را می آورید (که خودشان به زبان اشهدشان می گویند قصدشان مصرف و سپس دفع شما است) پیش قمر خانم که با آن وضع افتضاح سعی کند بلکه دو کلمه از روی کاغذ به انگلیسی بخواند (چقدر هم ذوق کرد وقتی عرق ریزان تمامش کرد. آخر مگر مسئله شما انگلیسی خواندن یا عربی خواندن قمر خانم است؟) و دخیل ببندد که بروید شفاعت کنید پیش دولت انگلستان و وزارت خارجه اش که از ما بعنوان ابزار دسته چندم یک استفاده ای بکند اموراتمان بگذرد (بگذریم که دفعه آخر همین که خواستند چنین کاری را در دادگاه های لوگزامبورگ و مجلس لرد های لندن بکنند قمر خانم با مصاحبه تاریخی اش و تاکیدش بر "جنگ مسلحانه" همه شان را سکه یک پول کرد و سر افکنده خفقان گرفتند) و از طرف دیگر اطلاعیه می دهید که

" ...جك استراو ازاين پيشتر نقش واسطه براي بمباران قرارگاههاي مجاهدين در عراق را به درخواست رژيم آخوندي ايفا كرده بود و ...   براي خوشآمد آخوندها،  ليست اسامي 12 امام شيعيان را هم در سفرش به تهران در جيب داشت و وقتي اسم پيغمبر اسلام ميآمد، صلوات هم ميفرستاد!..."

 

چپ و راست ماموران شناخته شده و نخ نمایی را که سالها است مصرفشان برای کارهای معقول تر تمام شده را واسطه می کنید و ... که یکی بیاید با قمر خانم مصاحبه کند (البته طبیعی است که خبرنگار غیر استخدامی وارد چنین کثافت کاری هایی نشود) و بعد از قول "سخنگوی مطبوعاتی مجاهدین" جیغ بنفش می کشید که:
"
...سخنگوي مطبوعاتي مجاهدين در اروپا در باره آخرين دسته گل مشترك آيت الله بي بي سي و آخوند گوش خوار محسني اژه اي كه با معرفي نفر نفوذي خود بعنوان عضو سابق مجاهدين , به بهترين صورت نشان دادند... "

و بخاطر این که یکوقت دست بدامان وزارت اطلاعات شدنتان فراموش نشود ادامه می دهید که:
"
...رژيم آخوندي از طريق عوامل خود در بخش فارسي راديو بي بي سي در يك مصاحبه مستهجن كه بامداد شنبه 20 اسفند توسط آيت الله بي بي سي لجن پراكني گرديد..."

 

بعد تمام این ها را از روی سایت هایتان جمع می کنید و سرتان را می کنید زیر برف و درست وقعتی که مسخره خاص و عام شدید و در وسط خنده حضاریک دفعه و دوباره بعد از این که رادیو فردا در مورد اخبار تصویب اعزام نیروهای بلغاری خبری پخش می کند همه را روی سایت هایتان بر می گردانید و تحت نام همان "مشاور حقوقی تان یعنی بهزاد صفاری که خودش جزو اسرای قرارگاه است" اضافه هم می کنید که:
"...صرفنظر از عقده گشايي نفرت انگيز مأموران وزارت اطلاعات و رابطين معلوم الحال رژيم آخوندي در راديو فردا عليه مجاهدين...".

و موارد دیگری که شاید خودتان بیشتر از من بدانید

 

خوب. حالا که تا اینجایش را خوانده اید بگذارید یک لطیفه کوتاه هم بگویم.
می گویند یکی از همشهری های بنده با یک عربی دعوایش شد و شروع به فحاشی کرد. مرد عرب هم شروع کرد به جواب دادن و ... ولی یک باره همشهری بنده شروع کرد قاه قاه خندیدن.
مردم گفتند که چرا می خندی؟ مگر مغزت پاره سنگ برداشه؟
همشهری بنده گفت: مگه نمی بینید؟ پدر سوخته، من دارم بهش فحش می دم. این داره برای من قرآن می خوانه!

این بدان جهت گفتم که راستش به فکر افتاده ام که نکند واقعا فکر می کنید مثلا چون این ها را به فارسی می نویسید و در سایت های انگلیسی تان درج نمی شود پس طرفتان (مثلا وزیر خارجه بریتانیا که سه سال است دستمال انداخته اید که از لیست خارجتان کند و یا دیگرانی که خود بهتر می دانید) متوجه نخواهد شد؟ عمه هایتان به قربانتان، جک استراو و ... غیره همشهری بنده نیستند. لطفا یک مقدار این چوب پنبه ها را از گوش و دماغتان بیرون بیاورید و حداقل عنایتی به وضعیت کمدی درام خودتان بفرمایید. عقل هم اگر چه حتی خیلی کم ولی همان هم بهتر از هیچ است.

از بنده بپرسید همانطور که ده سال قبل هم به خیلی هایتان گفتم، یا سکان این قایق شکسته را از دست این زن و مرد دیوانه خارج می کنید و به وضع خودتان میرسید و یا این که هر چه جلو تر بروید سرعت سقوطتان بیشتر می شود. سقوط هم بالاخره ابدی نیست و بالاخره یک جایی یکدفعه با یک صدای بلند یا کوتاه تمام می شود. خواهش می کنم از نگاه به خودتان و گذشته تان، اگر چه ترسناک است ولی نترسید. این تنها راه حل نجاتتان است. قبول کنید راه دیگری نیست تازه همین هم شاید خیلی دیر شده باشد ولی بهتر از دست روی دست گذاشتن تا شنیدن صدای تمام شدن سقوط است.

از قمر خانم هم می پرسید که خودش بارها به همه تان گفته بالاخره توی عملیات تروریستی نمیرید باید خودتان را در پاریس بسوزانید که او بتواند به همین وضعیت اسفناک خودش و شما ها را بیشتر و بیشتر در فاضلابی که درونش افتاده اید پیش ببرد.

می دانم و طبیعی هم هست که در شرایطی که تک تکتان دو دهه گذشته را سیر کرده اید، جرئت و شجاعت و ... به مرور زمان از بین رفته و الان دیگر مدت ها است که بدون نیاز به زدن آمپول عقیمتان کرده اند ولی انسان است و توانایی های لایتناهی درونی اش. انسان است و سعی و کوشش و فعالیتش. خدا را چه دیدید. حد اقل سعی خود را بکنید و کمی سرتان را بالا بگیرید شاید فرجی شد.

مسعود خدابنده

پانزدهم مارس دوهزار و شش