مجاهدین خلق و بازگشت به گذشته

ابراهیم خدابنده، چهارم ژوئن 2006

 

ابراهیم خدابنده
خرداد 1385

خانم مرضیه قرصی (آرزو) که اخیرا توانسته است خود را چه به لحاظ ذهنی و چه به لحاظ فیزیکی از قرارگاه اشرف مجاهدین خلق در عراق آزاد ساخته و به نزد خانواده اش باز گردد، در مصاحبه ای در داخل خاک ایران از آخرین ترفند مغزشویی بکار گرفته شده در تشکیلات خبر داد که خود سازمان عنوان "جراحی تفکرات درونی گذشته" بر روی آن نهاده است.

 

وی در مصاحبه خود اشاره نمود که تمامی اعضای سازمان در تمامی سطوح، مکلف شده اند تا گذشته خود خصوصا سه سال اخیر را بازخوانی و نقادی کرده و به صورت یک تز کامل بنویسند. این تز ظاهرا میبایست حول مقولات مختلفی از جمله ایدئولوژی، استراتژی، سیاست، مناسبات، . . . ، و خصوصا مبحث مربوط به هژمونی زنان در داخل تشکیلات نوشته شده و افراد آنچه که در گذشته از مخیله شان گذشته است، خطاهای ذهنی و درگیریهایی که داشته اند، و تناقضاتی که با آنها روبرو بوده اند را مرور و نقد و بررسی موشکافانه نمایند.

 

بر اساس گفته های خانم قرصی افراد در نشست های جمعی هر یک حدود یک ربع ساعت وقت داشتند تا این به اصطلاح تز، یعنی بازخوانی گذشته را قرائت کنند. سپس در مورد هر کس نیم ساعت وقت داده میشد تا به سؤالات حاضران جواب داده و ابهامات را رفع نماید. آنگاه سوژه از جلسه خارج شده و افراد حاضر در خصوص او و در غیابش به بحث و فحص میپرداختند. در نهایت در خصوص عبور یا عدم عبور سوژه از این آزمایش پروسه خوانی، رأی گیری انجام میشد. بعد نفر مربوطه را صدا کرده و کلیات نظرات مثبت و منفی جمع حاضر و نتیجه رأی گیری را به اطلاع او میرساندند. اگر سوژه رد شده بود که در غالب موارد چنین بود  میبایست تز خود را با توجه به نظراتی که داده شده بود مجددا نوشته و در جلسات بعدی در جمع بخواند.

 

او عنوان نمود که افراد در خصوص مشکلاتی که طی این مدت خصوصا بلحاظ درگیریهای ذهنی با آنها روبرو بودند در تزهای خود مطالب مختلفی نوشته بودند. او همچنین اشاره کرد که بسیاری از افراد خصوصا در رابطه با سه سال اخیر، سازمان را در بن بست کامل ایدئولوژیک، استراتژیک، و سیاسی دیده و اساس عملکرهای گذشته را به زیر علامت سؤال میبردند و اذعان داشتند که بارها به ذهنشان خطور نموده بود تا از تشکیلات جدا شوند.

 

*   *   *   *   *

 

لازم به ذکر است که روند و برنامه کلاسیک پروسه خوانی و مرور گذشته و وادار کردن افراد به این که در جمع درگیریهای ذهنی خود را بیرون بریزند و از این بابت روسیاه شده و احساس شرمساری کنند تا وابستگی شان به تشکیلات بیشتر شود از تکنیک های قدیمی و شناخته شده مغزشویی در بسیاری از فرقه ها از ایام گذشته بوده و ابدا مقوله تازه ای نیست؛ و تشکیلات مجاهدین خلق نیز همواره از این روش استفاده نموده است. سازمان به خوبی میداند که تأثیرات شستشوی مغزی ناپایدار و فرار بوده و خصوصا با بروز تغییرات شدید و ناگهانی در شرایط بیرونی ممکن است به سرعت محو شود و لذا لازم است مثل داروی مخدر مدام با دوز معین برای تمامی افراد جهت برهم زدن تعادل فکری و روانی آنان و نتیجتا وابسته نگاه داشتنشان به لحاظ روحی و ممانعتشان از خروج مدام مورد استفاده قرار گیرد.  

 

اما این بار مسئله، با توجه به شرایط زمانی، اتفاقاتی که طی این سه سال افتاده است، موضوعی که این روش در مورد آن بکار گرفته میشود، و همه گیر بودن آن در مورد حتی کادرهای قدیمی ابعاد جدی تری پیدا میکند. باید دقت شود که سازمان خود واقف است که اعضایش خصوصا در این سه سال با درگیریها و تناقضات ذهنی متعددی روبرو بوده اند. این که چرا در این برهه و حول موضوعات اصولی، چنین تکنیکی که بارها بکار گرفته شده مجددا مورد استفاده قرار میگیرد جای تعمق دارد. با توجه به اینکه تم مشترک اغلب تزهای خوانده شده اولا به بن بست رسیدن سازمان بدلیل عملکردهای غلط سالیان و خصوصا بحث هژمونی زنان و ثانیا مسئله جدایی و ترک سازمان یعنی اصول مبنایی تشکیلات بوده است، باید به مسئله فراتر از یک سیاق ثابت به اصطلاح بازسازی فکری و کار روحی و روانی معمول نگاه کرد.

 

درست است که در بسیاری از فرقه ها از گذشته های دور از این تکنیک برای فروریختن ذهنی و روانی افراد از طریق خصوصا شیطانی و فاسد نشان دادن گذشته آنان و متعاقبا نیازمند نگاه داشتننشان به تشکیلات و رهبر استفاده میشده است البته حداقل فایده انجام این کار در قرارگاه اشرف این نیز میتواند باشد که افراد از بیکاری در می آیند ولی در این مورد خاص موضوع به اصولی ربط پیدا میکند که قاعدتا در مورد اعضا و کادرهای سازمان، و خصوصا در به اصطلاح مهد مقاومت در برابر رژیم، میبایست تابحال از قوام و دوام بالایی برخوردار شده باشد. وقتی جمع کثیری از افراد در بازخوانی پروسه گذشته خود به موضوع زیر علامت سؤال بودن تمامی عملکرد سازمان طی این مدت و تمایلشان به جدا شدن اشاره میکنند دیگر گویی سر کلاف باز شده و موضوع کاملا بیخ پیدا کرده است.

 

سازمان همیشه از یک خروار تئوری و یک مثقال عمل صحبت میکرد. تابحال سازمان تحت رهبری رجوی ها اقدامات بسیاری را به انجام رسانده اند که در عرف معمول عنوانی جز خیانت و جنایت و نقض حقوق شهروندی ندارند. حال چگونه بعد از انقلاب ایدئولوژیک و بحث طلاق و ازدواج، متحد شدن با دشمن متجاوز به خاک وطن، جدایی خانواده ها و فرزندان، عملیات فروغ جاویدان و کشته شدن هزاران ایرانی در دو طرف، اقدامات تروریستی در داخل کشور، خودسوزیی ها و غیره و غیره ، تازه به بحث نشسته اند که اذهان افراد را درست کرده و پروسه و تناقضات هرکس را بازخوانی نمایند. اگر افرادی که در تمامی این مراحل و جریانات ربع قرن اخیر درگیر و شریک بوده اند هنوز نسبت به آنها متناقض هستند، چگونه ارتکاب به همه اینها را تابحال برای خود توجیه نموده و وجدان خود را آسوده کرده اند و خود را از خیانت به وطن و آرمانهای اولیه شان و جنایت در خصوص خود و خانواده و هم وطنانشان مبرا دانسته اند. یک حالت بیشتر وجود ندارد: آنها مختار نبوده بلکه مجبور بوده اند و این موارد با شیوه های پیچیده روانی و شستشوی مغزی بر آنان تحمیل شده است و به همین دلیل الان در این سه سال با متغیر و متحول شدن شرایط بیرونی و خصوصا طول زمان مثل دمل چرکین سرباز کرده است.

 

تا جایی که میدانم و به عقلم میرسد بازگشت به عقب در مباحث اصولی در یک سازمان انقلابی معنی ندارد مگر آنکه مشکلی اساسی پیدا شده، سازمان به بن بست اساسی برخورد کرده، و متعاقبا بریدگی از نظر سازمان به جریان تبدیل گردیده باشد. اگر اعضای سازمان، که هم اکنون حداقل هر کدام مثل خانم قرصی 10 سال سابقه عضویت دارند، همگی آگاهانه و مختارانه، فارق از ترفندها و  القائات فرقه ای و جو و محیط مصنوعی ساخته شده، و بر اساس درک و فهم صحیح از شرایط، استراتژی، سیاستها، و عملکردهای سازمان، عضویت را پذیرفته باشند دیگر چه جای به زیر علامت سؤال بردن این اصول و ابراز تردید آنهم در ابعاد وسیع وجود دارد. اگر هژمونی زنان در داخل تشکیلات یک مبحث پذیرفته شده بر مبنای آگاهی و اختیار بوده باشد و با شگردها و کلکهای معمول فرقه ها به خورد اعضا داده نشده باشد، دیگر مدام مورد تردید قرار نمیگیرد.

 

از اعضا بطور گسترده خواسته شده است که در پروسه خوانی خود به این موضوع اشاره کنند که از ابتدا تا بحال چه میزان تضاد حل کرده اند و با چه تناقضات فاحشی روبرو بوده اند و این موضوع را به لحاظ ایدئولوژیک، استراتژیک، سیاسی، و تشکیلاتی مورد مکاشفه قرار دهند. خیلی روشن است که اگر سازمان بصورت فرقه ای عمل نکرده بود، یعنی افراد را از ابتدا بر مبنای دادن آگاهی و بدون استفاده از شیوه های اعمال نفوذ و تحمیل های روانی جذب کرده بود، هرگز الان در این نقطه قرار نداشت که با بحران هویت به این شکل که افراد به صورت گسترده اصل و اساس همه چیز را در ذهن زیر علامت سؤال ببرند روبرو شود؛ و سازمان مجبور نمیشد شیوه شستشوی مغزی ابتدایی که فرقه ها برای تازه واردین استفاده مینمایند را دوباره در ابعاد وسیع در خصوص کادرهای قدیمی بکار گیرد.

 

البته آنچه در این کمدی جدا مایه تأسف است سرنوشت درام بسیاری فرزندان این آب و خاک است که همچنان با اصرار مکرر رهبری سازمان به دنبال سراب و مقصدی نامعلوم کشانده میشوند و خویشان و نزدیکان و خانواده های آنان همچنان در رنج و حرمان سالیان به سر میبرند.

 

Home