برزخی بین زمین و هوا

سخنرانی ابراهیم خدابنده/ بابل/ 11-10-83

به نام خدا و با سلام خدمت خواهران و برادران ، من ابراهیم خدابنده هستم ، سال 1350 از ایران خارج شدم بعد از گرفتن دیپلم رفتم به انگلستان برای ادامه تحصیل و در انگلستان فوق لیسانس مهندسی برق گرفتم و از همان دوران انقلاب در انجمن اسلامی کار می کردم در خارج از کشور .

بعد حدود سال 59 _ 58 جذب سازمان شدم و از آن به بعد عملاً در بخش امور روابط بین المللی سازمان فعالیت داشتم ، آخرین مأموریتی که داشتم فروردین سال 82 بود که به سوریه فرستاده شدم که در سوریه دستگیر شدم و بعد از دو ماه ما را تحویل ایران دادند و یک راست به زندان اوین آمدیم .

باورهایی که از جمهوری اسلامی و زندان اوین داشتم این بود که قطعاً اگر زیر شکنجه کشته نشوم ، به زودی اعدام خواهم شد ، ولی ورود ما به زندان و برخوردی که با ما شد کاملاً متفاوت و مغایر با برداشت های ما بود .

اتفاقاً دیدم که خیلی برخورد طوری است که انگار نه انگار که ما 25 سال با اینها دشمنی می کردیم ، البته اولین خواسته ام در زندان این بود که نمی خواهم پدر و مادرم از ورودم به ایران آمدنم چیزی بدانند که آنها هم قبول کردند .

به هر حال راضی شدم که بروم و با پدرم ملاقات کنم که بعد از 27 سال مرا می دید و تا این مدت مرا ندیده بود ، در واقع می گفت که اگر مرا در خیابان می دید نمی شناختم و هیچ اطلاعی از وضعیت من نداشت ، بعدش شرایطی فراهم شد که دخترم و نوه هایم و شوهرش توانستند بیایند ایران و باز پدرم نوه اش را که 26 ساله بود برای اولین بار ملاقات کرد و نتیجه هایش را .

در واقع این مدت بر خلاف انتظار هیچ تحقیر و توهینی نبود ، بازجویی ها خیلی ساده انجام می گرفت و هیچ فشاری در این رابطه نبود ، آنچه از وضعیت ایران می دیدم مغایر با آنچه بود که می پنداشتم .

مثلاً فکر می کردم آقاجری در ایران اعدام شده ، آخرین فعالیت سیاسی و تبلیغی که در خارج داشتیم می گفتیم که او در ایران اعدام شده است ، وقتی آمدم اینجا دیدم که نه اصلاً این چنین نشده و در دانشگاه دارد درس می دهد .

مثلاً فکر می کردم که در حلبچه ، ایران بمباران شیمیایی انجام داده و در واقع حمله را ایران کرده و شیمیایی به حلبچه زده است و قربانیان شیمیایی در واقع با حمله ایران صورت گرفت .

فکر می کردم جنگ ایران و عراق را ایران شروع کرده است ، حتی مدارک و اسنادی خودمان ارائه می دادیم که اولین بار از کجا ایران حمله کرده است .

روز سه شنبه 8/10/83 شاید عده ای از شما حضور داشتید 28 نفر از عراق آمده بودند و در هتل المپیک که من حضور کوتاهی آنجا داشتم با این افراد و یا خانواده هایی که می آمدند برخورد داشتم و به دور از هر گونه بحث سیاسی و این که چه کسی راست و چه کسی دروغ می گوید صحنه های تکان دهنده ای بود .

دیدار این فرزندان با خانواده هایشان که خودم خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم و از ته دل آرزو کردم که شرایطی فراهم آید که همه کسانی که در عراق هستند بتوانند آزادانه و در واقع در فضایی صمیمی و این چنینی با خانواده های خودشان دیدار کنند .

در آنجا ( هتل المپیک ) تعدادی خبرنگار بودند که یکی از آنها از من سؤال کرد که من هم می خواهم با همین سؤال صحبتم را ادامه دهم ، سؤال کرد : افرادی از نیروهای سازمان که در قرارگاه اشرف بودند می گویند ما دسترسی نداشتیم به اطلاعات و منابع و بالاخره محیطی بسته و ما را طوری پرورش داده بودند که این ایده ها را داشتیم ، ولی شما که 25 سال در خارج از سازمان بودی ( که البته من 32 سال در انگلیس بودم ) و همیشه هم در روابط بین المللی بودی ، چطور ادعا می کنی از شرایط ایران بی اطلاع بودی ؟

این سؤال واقعی است و قابل قبول هم نمی تواند باشد که من شرایط ایران را نمی دانستم ولی واقعیت همین است که گفتم ، یعنی وقتی آمدم ایران تصورم از ایران همان بود که می گفتم ، می گفتند کار شهرداری این است که صبح ها از خیابان جنازه ها را جمع آوری کند ، یا مثلاً در خیابان ها مأمورین ایستاده اند و اگر زنی تار موئی از او معلوم باشد او را همان جا شلاق خواهند زد .

و من هیچ برخوردی با افراد ایرانی و جمهوری اسلامی نداشتم و در نظر من یک پستچی جمهوری اسلامی یک شکنجه گر بود و در این فضا یک مرتبه به جایی وارد شدم که در واقع بیشترین وحشت را از آنجا داشتم و آن زندان اوین بود و بازجو و قوه قضائیه .

و زندان و این مسائل در آنجا بود که احساس کردم ذهنیت من شکست و حالا مقایسه می کنم که اگر من با این شرایطم این چنین برداشتی داشتم ، اصلاً نمی توان از کسانی که در عراق هستند انتظار داشت که تصویر درستی از ایران داشته باشند .

به خصوص که در واقع رسانه های غربی هم تبلیغ و در واقع به دلایل سیاسی شانتاژ علیه جمهوری اسلامی را به حد می رسانند ، یعنی فضای رسانه ای خارج از کشور هیچ وقت اجازه نمی دهند که حرف این طرف شنیده شود .

آن قدر بوق آن طرف صدایش بلند است که اصلاً حرفی از این طرف شنیده نمی شود ، خیلی ها هستند در خارج که از سازمان جدا شدند و مثل برادر خودم ولی می ترسند که به ایران بیایند ، دخترم فکر می کرد که صرفاً به خاطر این که بابایش فعالیت داشته اگر بیایند ایران شکنجه و اعدام خواهند شد .

در جلسه ای که در هتل المپیک بودیم تعدادی از پدرها گفتند که ما رفتیم و در عراق با پسرمان صحبت کردیم و گفتیم که بیایید ایران و پسرمان قبول نکرد و برای آنها جای شگفتی داشت .

من با توجه به وضعیت خودم بگویم که اصلاً شگفتی ندارد و این انتظار نبایستی باشد که در اولین برخورد و اولین صحبت خصوصاً اگر با توپ و تشر و دعوا بگویی آنها بر می گردند ، چون کسی که در قرارگاه اشرف است و شما می روید و او را می بینید او شما را دشمن می بیند و فکر می کند که از طرف رژیم آمدید و مأموریت دارید که آنها را به ایران ببرید که آنجا دستگیرشان کنند .اولین مرحله جلب اعتماد آنها است.

این انجمن نجات که تشکیل شده و یک سری افرادی دارند فعالیت می کنند که مسئله را حل کنند تا جایی که به مقامات جمهوری اسلامی بر می گردد مسئله سازمان مجاهدین و نیروهای مستقرش در عراق حتی یک هزارم ارزش را برای نظام ندارد ، یعنی سازمان و شورا در داخل و خارج هیچ تأثیر گذاری روی نظام ندارند .

ولی افرادی که قبلاً در سازمان بودند و حالا جدا شدند و انجمن نجات را تشکیل دادند به دلیل دل سوزی و علاقه به افرادی که با هم بودند ، تلاش می کنند که مسئله را حل و فصل کنند و نجات که می گویید فقط رهایی از قرارگاه اشرف نمی باشد .

آن در واقع ساده ترین حصار است و قبل از آن حصارهای ذهنی است ، یعنی این که بتوانند به نوعی به آنها بقبولانند که وضعیت داخل آن که تبلیغ می شود ، نیست . از این نظر کار انجمن نجات هم خیلی سخت است و هم خیلی با ارزش که بتوانند این مشکل را حل نمایند و طبعاً خانواده های آن افراد تأثیر گذار تر خواهند بود .

تجربه خودم بود که تابستان 81 مادرم آمده بود ، انگلستان نزد برادرم که رفتم او را پس از 23 سال دیدم و هر چه که مادرم در رابطه با کشور می گفت قبول نمی کردم و می گفتم رژیم ایران تو را فرستاده است .

مادرم به برادرم می گفت برگردد به ایران و با تو کاری ندارند که من به او می گفتم به ایران بروی تو را اعدام می کنند ، ولی الان می فهمم که صحبت های مادرم در آن زمان بی تأثیر نبود هر چند که من آنجا حرف هایش را نپذیرفتم و حتی اجازه ندادم که برادرم آن حرف ها را بپذیرد .

بنابراین کار انجمن نجات خیلی کار سختی است ، ولی شدنی است و این کار از عهده خانواده ها بر می آید ، من خودم فکر می کنم با توجه به این که در دو مرحله قبلی یک بار 7 نفر و یک بار 28 نفر آمدند ، در مراحل بعدی بیشتر خواهند آمد و خبرهایی دارم که افراد زیادی از طریق صلیب سرخ و مراکز دیگر خواستار این بودند که بیایند .

از موضع دل سوزی برای سازمان می گویم و انتظار ندارم که در جمهوری اسلامی کسی دلش به حال سازمان بسوزد ، بهترین کار برای سازمان این است که خودش اجازه دهد و کاری کند که افراد برگردند و راه درستی را انتخاب کند .

یک مسیری تا به حال طی شد و کلی قربانی روی دست ها گذاشته شد ، به نظرم دیگر کافیست و باید شیوه جدیدی اتخاذ شود ، مسئولین سازمان به خودشان بیایند و تجزیه و تحلیل و در واقع برداشت و تعریف جدیدی از شرایط داخل و جمهوری اسلامی داشته باشد و بر مبنای آن اتخاذ نمایند و اگر نه که همین بن بستی است که دچارند .

بنابراین خلاصه می کنم و به نظر من انجمن نجات خیلی مؤثر و تأثیر گذار خواهد بود و حتماً موفق خواهد شد و الان در یک کمیت کوچکی قرار دارند و حتماً در آینده جمعیت آن بیشتر خواهد شد و انشاءالله همه شما خانواده ها هم موفق خواهید شد که روزی مانند آن 28 نفری که در هتل المپیک تحویل خانواده ها شدند ، فرزندان تان بتوانند بیایند .

گفتم که خیلی از افراد هم هستند که در قرارگاه اشرف نیستند و از سازمان هم خیلی وقت است جدا شدند ، ولی تصویر آنها از جمهوری اسلامی به گونه است که می ترسند بیایند ، یک انجمن نجات هم لازم است که این افراد را از آن ذهنیت نجات دهد .

به قول برادرم که می گفت خیلی ها در خارج هستند که خودشان به خودشان قفل زدند و رابطه شان را قطع کردند ، به دلیل این که در برزخی بین زمین و هوا قرار گرفتند و لازم است کسی آنها را از این برزخ نجات دهد و دوباره به تعادل روحی باز گرداند .

امیدواریم همه شما در کارهای انجمن و سایر کارها موفق باشید ، خیلی ممنون .