آن سینگلتون در مصاحبه با خبرنگار ایندیپندنت

لین والیس، روزنامه ایندیپندنت، لندن، اول  اکتبر 2006
http://news.independent.co.uk/people/profiles/article1777738.ece

آنها در عراق به من آموزش آدم کشی دادند

و من در قبال خشونت بی تفاوت شده بودم


"آن سینگلتون" 48 ساله، هنگام تحصیل در دانشگاه جذب ِ مجاهدین خلق شد، و به مدت هفت سال فعال بود. او سازمان را در سال 1996 ترک کرد و اکنون برای آگاه کردن دیگران تلاش میکند. متن زیر مصاحبه‎ای با او است:

دانشگاه منچستر در اوایل دهه‎ی 1980 خیلی سیاسی بود. دوست پسرم در آن زمان، علی، که ایرانی بود، به مجاهدین علاقهمند بود، و من نیز به آنان و اسلام علاقهمند شدم. من هرگز مذهبی نبودهام، اما زندگی منظمی که اسلام ارائه میکرد برایم معنادار بود.

مجاهدین تنها گروهی بود که در مبارزه با رژیم آیةالله خمینی در ایران بعد از انقلاب ظاهراً همه کار انجام میداد. من در نشستهای زیادی شرکت کردم طوری که از درسهایم غافل و در امتحانها رد شدم. (مدرکم را در مدرسه پلیتکنیک "شفیلد" تکمیل کردم). سرمشق گرفتن از بقیه پرحرارت بود و رفتار آنان بسیار درستکارانه. آنان مصمم بودند علایق خود را فدای علایق جامعهشان کنند. من آنان را میپرستیدم.

در سال 1985، رهبر مجاهدین خلق مسعود رجوی به قدرت رسید و با زنی به نام مریم ازدواج کرد، که وظیفهاش این بود که زنان را به گریختن از کنترل مردانه ترغیب کند. به عنوان یک فمینیست، این امر برایم جذاب بود.


آنان از بمبگذاران اوایل دهه 1980 استفاده میکردند. میگفتند میخواهند فضای وحشت را با کشتن سرکوبکنندگان خود بشکنند، و این عالی به نظر میرسید.

من تمام وقت آزاد خودم را با گروه سپری میکردم، از کودکان اعضا مراقبت میکردم، به آشپزی میپرداختم و گزارشهای رسانهها را زیرنظر داشتم. اگر از من میخواستند 10 پوند اهدا کنم من 100 پوند اهدا میکردم تا با تعهد خودم بر آنان اثر بگذارم. آنان از من تعریف میکردند، و بعد کاری میکردند که احساس گناه کنم، بعد خواستار پول بیشتری میشدند تا من احساس کنم ارزش جذب شدن دارم. من حسابی گیر افتاده بودم.

من کارهای موقتی را انجام میدادم و ]برای کم کردن هزینههایم[ در یک اتاق کوچک زندگی میکردم، که دیوارهایش با پوسترهایی از شهدای آنان (بمبگذاران انتحاری و زنانی که سلاح در دست داشتند) پوشیده شده بود. احساس میکردم بخشی از چیزی هستم که کارش هیچ اشکالی ندارد.

دیگران پوسترهایی از چه گوارا داشتند که عضوی از یک مبارزه مسلحانه بود. من فقط از یک انقلاب متفاوت حمایت میکردم. ما فیلمهای مبارزه را تماشا میکردیم و به موسیقی انقلابی و اشعار قهرمانانه گوش میدادیم. من که دوران کودکیام خسته کننده بود، این همان چیزی بود که دنبالش بودم. خانواده من که به طبقه کارگر تعلق داشت کاملاً سیاسی بود اما غیر از تماشای تلویزیون کار دیگری انجام نمیداد. بحث آنچنانی وجود نداشت، بنابراین در حالی بزرگ شدم که زندگی را سیاه و سفید میدیدم.

در سال 1989 به لندن نقل مکان کردم و تعدادی از فعالان را در یک خانه امن در "فینچلی" پیدا کردم که با من همچون یک هوادار قابل اعتماد رفتار میکردند. بازرس حقوق بشر سازمان ملل در سال 1990 از ایران دیدن کرد و ما میخواستیم او را تحت فشار قرار دهیم که درباره همه زندانیان مجاهدین تحقیق کند بنابراین دست به اعتصاب غذا زدیم.

بعد از پنج روز احساس کردم مثل بادبادک در هوا هستم. ادراکات من تغییر کردند، و احساس کردم که از بشریت معمولی فراتر رفتهام. انرژی خیلی زیادی داشتم و احساس میکردم که در حال گام برداشتن در یک حباب هستم. محرومیت از غذا یک تکنیک کلاسیک جذب نیرو است که برای تضعیف مقاومت به کار میرود.

شغل خود را به عنوان برنامه نویس رایانه ترک کردم و به صورت تمام وقت به خدمت مجاهدین درآمدم. درباره هیچ چیزی سوال نمیکردم حتی خشونت که خیلی راحت افراد را به آن عادت میدادند. فیلم یک بمبگذار انتحاری زن را برایم نشان دادند که یک آیةالله را در ایران منفجر میکرد. ابتدا وحشتناک و تکان دهنده بود اما آنان چندبار فیلم را برایم نشان دادند، و هربار پریشانی من کمتر میشد. بعد این فیلم را موقع شام پخش کردند و من اصلاً تعجب نکردم. معتقد بودم این شهید خارق‎العاده و شجاع داشت وظیفهاش را انجام میداد.

من بندرت خانوادهام را میدیدم، همه دوستانم را رها کرده بودم، و دفاتر خاطراتم را که از کودکی نگه داشته بودم سوزانده بودم، و تأکید میکردم "گذشته من هیچ معنایی ندارد"، ولی این کافی نبود. من را هنوز 100درصد فرمانبر نمیدانستند.

در سال 1992 از من خواستند برای کمی تعلیمات نظامی به عراق بروم. به عنوان عضوی از یک "مبارزه مسلحانه" فکر میکردم ممکن است این امر لازم باشد، بنابراین مقاومت نکردم، گرچه میدانستم هرگز نمیتوانم کسی را بکشم. در آنجا یاد گرفتم چطور یک کامیون را برانم، رژه بروم و با سلاح تیراندازی کنم، اما روشن بود که برای سربازی ساخته نشدهام. من اردوگاه و بیمسئولیتی را دوست داشتم. از دستورات اطاعت میکردم و احساس آزادی مینمودم. این احساس کودکانه به من دست داده بود که اگر خودم را در اختیار آنان قرار دهم، مشکلی نخواهم داشت.
 

بعد آنان گفتند که ازدواج ممنوع است. من نمیتوانستم موافقت کنم چون دوست داشتم ازدواج کنم و فرزند داشته باشم. من را تنبیه کردند و فشار زیادی وارد کردند تا از خواستهشان پیروی کنم. به لندن برگشتم، در حالی که به خودم میگفتم ذهنم را مرتب میکنم و مجدداً با نیروی تازه به گروه برمیگردم، اما چنین نشد.

در سال 1993 همسرم را ملاقات کردم، یک عضو سرخورده دیگر، و ما جذب یکدیگر شدیم. من در برابر فشار مداوم برای جذب مجدد در گروه مقاومت کردم و ما در سال 1996 برای همیشه از گروه جدا شدیم. ما برای یکدیگر نقش مشاور را داشتیم، و خودمان را از سوءاستفاده وحشتناکی که تحمل کرده بودیم پاک مینمودیم. اما بالاخره خودمان را در سال 1999 به دست آوردیم، وقتی که متون "مرکز اطلاعات فرقه" را مطالعه کردیم. وقتی فهمیدم تمام چیزهایی که سپری کردیم در فهرست "فنون جذب نیرو" قرار دارد آشفته شدم. خیلی احساس خشم و خیانت میکردم، اما خوشحال بودم که اشتباه از من نبود، و میتوانستم بگویم به خاطر "اجبار روانی" بود. این به معنای آن نبود که شما ضعیف، شرور یا احمق هستید.
 

ما معتقد بودیم که به اوج وجود بشری رسیده بودیم، که بدترین چیز در زندگی این است که معمولی باشی. ولی، اکنون معمولی هستیم و واقعاً عالی است. در سال 2000 صاحب فرزند پسر شدیم و در یک آپارتمان دوطبقه سه خوابه در لیدز زندگی میکنیم. این که در زندگی خودمان تصمیم گیری میکنیم خیلی جالب است.

هنوز خودم را مسلمان میدانم، هنوز فکر میکنم سیستم اعتقادی خوبی است، اما گوشت خوک میخورم و در مشروب خوری افراط میکنم.

هدف جدید من آگاهی دادن درباره خطرات فرقه است. وقتی افراد جذب این گروهها میشوند هیچ گونه توانایی انتقادی ندارند. این امر ممکن است در هر زمانی برای هرکسی اتفاق بیفتد. اگر خوش شانس باشید فقط در وقت خود با آنان سهیم میشوید. و اگر بدشانس باشیم کارتان با منفجر کردن مردم در مترو به پایان میرسد.

 

Home