یادداشتهای روزانه
(قسمت اول)

ابراهیم خدابنده، زندان اوین، بازداشتگاه 209، نوامبر دوهزار و پنج

 

از زندان ذهنی تا زندان عینی

معتقدم که اصولا در شأن هیچ انسانی نیست که در زندان باشد. خصوصا کسی که به هر تقدیر، درست یا غلط، هست و نیست خود را بدون کوچکترین چشم داشتی در راه آرمان خود، البته تا جائی که میفهمیده است، فدا کرده و هیچ چیز برای خود نخواسته و از ابتدا هیچ انگیزه ای جز رضای خدا و خدمت به مردم در زندگی و فعالیت خود تا به امروز نداشته است.

همچنین اعتقاد دارم رابطه زندانی و زندان بان هر چقدر حسنه و محترمانه باشد دارای حصارهائی است که در هر صورت بین آنان فاصله ایجاد میکند. قطعا نمیتوانی با کسی که آزادیت را از تو سلب کرده و به منزلت انسانی ات خدشه وارد نموده صمیمی و رفیق باشی. تمایل به داشتن آزادی عمل و برخورداری از هویت مستقل در ذات هر انسانی است و در طول تاریخ، انسان ها همیشه طالب و خواهان آزاد زیستن و داشتن قدرت تصمیم گیری بوده اند و هیچ خواسته و نیاز دیگر آدمی با حس رهائی طلبی و میل به مختار بودن برابری نمیکند. فرد تا جائی میتواند خود را انسان به حساب آورد که حق انتخاب داشته و هویت مستقلش برای تصمیم گیری به رسمیت شناخته شود.

میگویم زندان اگر کاخ هم باشد بالاخره زندان است و قبل از هر چیز احساسات انسانی فرد را جریحه دار میسازد. اما از طرفی، برای کسی که بیش از دو دهه جوانی خود را در سازمان مجاهدین خلق آنهم بطور کاملا حرفه ای و شبانه روزی سپری کرده و از مراحل مختلف انقلاب ایدئولوژیک گذشته و هرگز مالک هیچ چیز نبوده زندان فیزیکی و عینی نه تنها آنچنان سختی و مشقتی ندارد بلکه چه بسا در مقایسه با زندان ذهنی بدون قفل و میله امتیازات و راحتی هائی هم داشته باشد.  

در زندان عینی و فیزیکی به فرد دیکته میکنند که چطور زندگی کند و چه وقت چه کاری را انجام دهد و البته حق ندارد از محدوده بسیار کوچکی که برایش مشخص میکنند پا فراتر بگذارد و نسبت به استفاده از بسیاری از امکانات معمولی محروم است. در زندان ذهنی البته، با اعمال شیوه ها و مکانیزمهای پیچیده و گاه غیر متعارف، به فرد القا میگردد که چگونه فکر کند و چطور ذهنش را کنترل نماید تا از چهارچوبی که برایش مشخص شده خارج نگردد. در چنین زندانی همیشه این تهدید وجود دارد که چنانچه کوچکترین منفذی در ذهن زندانی به دنیای خارج و آزاد  باز شود از همان روزنه فرار کند و دیگر در اختیار زندانبان نباشد و لذا باید بصورت مستمر و روزانه در مثلا نشستهای عملیات جاری درزهای ذهن گرفته و سوراخهایش آببندی شوند. انقلاب ایدئولوژیک و آموزش های مربوط به آن که در یک کلام رهبری را در موضع حق مطلق قرار میدهد این خاصیت را دارد که ابتدا این حصارهای ذهنی را فراهم کرده و سپس فرد را وادار به اعمالی نماید که در شرایط عادی و معمولی و بر طبق عقل سلیم کاملا خطا و غلط به نظر میرسند که خودسوزیهای بیش از دو سال پیش در اروپا نمونه ای بسیار بارز از این دستند. در این دستگاه افراد نمیتوانند زندگی نرمال داشته و با محیط پیرامون خود رابطه طبیعی برقرار نمایند چون بلافاصله آببندیشان باز میشود. فرد به هیچ وجه نباید در معرض واقعیات خارج از ذهن قرار گیرد و اجازه پیدا کند که مستقلا فکر نماید.

 

عملکرد زندان ذهنی

 در سال 1364 در پاریس سنگ بنای انقلاب ایدئولوژیک درونی سازمان مجاهدین خلق توسط رهبری آن گذاشته شد. انقلابی که قبل از هر چیز نقطه عطفی در گسترش و ارتقای محدودیتهای فراوان روزافزون در خصوص کادرهای سازمان و تکمیل هرچه بیشتر قطع رابطه آنان با محیط خارج از تشکیلات بود. به تدریج و با مکانیزمهای پیچیده ای افراد در درون حصارهای بلند ذهنی محصورتر شده و قدرت کوچکترین تصمیم گیری نیز از آنان سلب گردید. میپرسم آیا از جانب آنان تهدیدی احساس میشد؟ چرا لازمه تداوم مبارزه آنها در درون سازمان در گروی قطع رابطه کامل آنان با دنیای خارج و عملا حبس کردن آنان بود؟ راستی چه تهدیدی از جانب افرادی که با همه چیز خود و بدون کوچکترین چشم داشتی به سازمان پیوسته و همه گونه تنگناها و فشارها را طی سالیان پذیرفته بودند احساس میشد؟

به کادرها آموخته شد که نه با پاهای خود بلکه با پاهای دیگری باید قدم بردارند و روح و خون و نفسشان باید متعلق به دیگری باشد و ذهنشان کاملا خالی از هرگونه مفروضات غیر از آنچه رهبری دیکته میکند گردد و در دل جز عشق بی شائبه او را نپرورانند. همگان به این باور رسیده بودند که هرآنچه در خارج از تشکیلات باشد شیطانی و فاسد است و حق و حقیقت فقط در یک نفر خلاصه میشود و تنها او راست میگوید و صد البته ما چه نسل خوشبختی بودیم که توانستیم محضر او را درک کرده و در رکابش به مبارزه بپردازیم. افراد به شدت از محیط خارج از تشکیلات ترسانده شده بودند و علنا میگفتند که اگر پایتان را بیرون بگذارید و یک روز انقلاب و عملیات جاری را ترک کنید سنگ و سیاه خواهید شد. در تئوری انقلاب ایدئولوژیک، در یک کلام ارزش فرد به میزانی است که در رهبری حل شده و ذهن و روح و قلبش را در اختیار او گذاشته باشد.

به تدریج و در طول زمان دستگاه و سامانه ای بوجود آمد که ارزشهای خاص خود را داشت. در عین حالیکه ارتباط عادی یک عضو ساده با قوم و خویش یا دوست و آشنای ایران رفته اش خیانتی بزرگ و گناهی نابخشودنی محسوب میگردید، حشر و نشر با طاهر حبوش رئیس سرویس اطلاعاتی و امنیتی رژیم بعث عراق و دریافت کارتون های پول همراه با سفارشات ترور توسط شخص رهبری عین خدمت به ایران و اسلام و بشریت تلقی میشد. بندهای انقلاب یکی پس از دیگری هرگونه منفذ و روزنه ای به دنیای خارج را در اذهان آببندی کرده و حصارها را هرچه محکم تر نمود. افراد در چنان زندان ذهنی گرفتار شدند که هرگز به خود اجازه نمیدادند غیر از آنچه سازمان تعیین و مشخص میکند به چیز دیگری حتی فکر کنند.

گفت که وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی جمیل بصام و ابراهیم خدابنده را از سوریه دزدید و کت بسته به ایران برد و در زندان اوین به بند کشید. اما آیا نگفت چه کسی سالیان سال علاوه بر جسم آنان، ذهن و قلب و روحشان را نیز دزدیده و به اسارت درآورده بود و آنان را از هویت انسانی تهی نموده و به ابزاری مسلوب الاختیار تبدیل کرده بود که قدرت کوچکترین تصمیم گیری را هم نداشتند؟

 

سابقه امر

روزی روزگاری در سال 1344 در زمان شاه مخلوع عده ای از جوانان انقلابی و مسلمان تصمیم گرفتند تا با نظام ستم شاهی مبارزه کنند. آنها به این نتیجه رسیدند که باید بصورت مسلحانه و قهرآمیز رژیم شاه را سرنگون نموده و خلق قهرمان ایران را آزاد سازند. بنابراین میبایست تشکیلات مخفی بوجود بیاورند. تشکیلاتی که لازم بود برای حفظ امنیت خود در مقابل سیستم پلیسی شاه بر پایه عدم اطلاع اعضا از آنچه میگذشت و آنچه در جریان بود تشکیل گردد. از آنجا که این تشکیلات میتوانست براحتی ضربه پذیر باشد افراد می بایست ترک خانه و خانواده کرده و در خانه های تیمی مستقر میشدند و با نظمی آهنین دستورات سازمان را بدون چون و چرا اجرا میکردند. آنها باید برای دور کردن خصلتهای غیر انقلابی و فردیتهای لیبرالی خود بطور مستمر دست به انتقاد از خود میزدند تا برای پذیرش فرامین رهبران هرچه آماده تر گردند و به این صورت سازمان مجاهدین خلق بوجود آمد. افراد آنقدر از خانواده و محیط اجتماعی خود جدا افتاده و دور شده و آنقدر در نشست های انتقادی برای حل شدن در تشکیلات صیقل داده شدند که در سال 1354 مرکزیت آنزمان توانست فقط با یک دستور تشکیلاتی ساده اعتقادات دینی و ایدئولوژیکی آنان را، که روزی اساسا بر مبنای آن وارد مبارزه شده بودند، از اساس تغییر دهد و آب هم از آب تکان نخورد و البته چند نفری هم که در خارج از زندان هنوز کاملا از خصلتهای بورژوائی خود دور نگشته و در تشکیلات حل نشده و به خود سپاری مطلق نرسیده بودند براحتی تصفیه و لو داده شده و یا کشته شوند. امری که در تاریخ سیاسی معاصر ایران در خصوص هیچ یک از سازمانها و احزاب و گروهها سابقه نداشته است. خانم طاهره باقرزاده و آقایان احمد احمد و محسن نژاد حسینیان در خاطرات آن دوران خود که این مدت در زندان امکان مطالعه آنها را پیدا کردم بخوبی به تجزیه و تحلیل این مقطع پرداخته اند که حاوی درسهای بسیار با ارزشی در این خصوص است. تصور نمیکنم تعداد قابل توجهی از اعضای فعلی سازمان حتی نام این افراد را هم شنیده باشند چه برسد به این که کتابهایشان را خوانده باشند.

 

تکامل زندان ذهنی

اما این روند یعنی جدا و دور کردن فرد از محیط اجتماعی بعد از انقلاب سال 1357 و سپس در خارج کشور نیز همچنان البته با شدت و حدت روز افزون ادامه داشت. در فاز جدید سازمان تحت عنوان انقلاب ایدئولوژیک افراد میبایست نه تنها ترک خانه و خانواده کرده بلکه همسر و فرزند و پدر و مادر را دشمنانی به حساب بیاورند که آنها را از رسیدن به فهم مقام والای رهبری باز میدارند. افراد باید حتی در اروپا نیز کاری به کار سایتهای اینترنتی و رسانه ها و ماهواره ها نداشته باشند و صرفا بطور یک طرفه از جانب سازمان تغذیه گردند. خاک عراق امکانی را بوجود آورد که یک خانه تیمی فوق العاده بزرگ فاقد هرگونه روزنه به دنیای بیرون بوجود آید تا افراد مراحل مغزشوئی خود را در آن بدون مزاحمت تکمیل کنند و نفرات خارج کشور نیز گهگاه برای زدودن خصلتهای بورژوائی و لیبرالی خود سری به آنجا زده و مدتی را برای تمرین سرسپاری و تطهیر شدن از ناخالصی ها بگذرانند.

در دستگاه فکری مجاهدین خلق، شریعت و وطن و عاطفه و غیره تماما در یک فرد خلاصه میشود. آنچیزی اسلامی است که او گفته باشد و آنچیزی ملی و مردمی است که نظر او باشد و عواطف تماما باید نثار او گردند. سنگ بنای این تفکر البته بر دروغی بزرگ استوار است. دروغی که آنقدر بزرگ است که اصلا برای عده ای جای شک باقی نمی گذارد که ممکن است دروغ باشد. تمامی ایدئولوژیهای مبتنی بر تفکر انحصار طلبی نظیر فاشیسم، کمونیسم، صهیونیسم و غیره که قائم به هدایت رهبر است بر این اندیشه پایه ای استوار است که "ما از همه برتریم". فردی که وارد تشکیلات سازمان مجاهدین خلق میشود بالاخره باید به این باور برسد که سازمان و رهبری آن از همه کائنات عالیتر و بالاتر بوده و در نوک پیکان تکامل قرار دارند و در دنیای مصیبت زده و کریه امروزی تنها نقطه امید بشریت و سکان هدایت انسانهای ستمدیده بسوی تعالی هستند. اگر اینرا باور کردی همه چیز را البته باور خواهی کرد. قطعا این اولین بار نیست که کسی پشت پرده تقدس سلطه خود را بر دیگران اعمال مینماید و یحتمل آخرین بار هم نباشد. فهم مکانیزمهای اعمال چنین سلطه ای حتی برای کسانی که خود گرفتار آن بوده اند کار آسانی نیست. این کار البته با هزار توجیه بظاهر منطقی و اصولی با سوء استفاده از اعتماد افراد و احساسات ملی و مردمی و مذهبی آنان در طول زمان انجام میگیرد و فرد را به این باور غلط میرساند که آنچه انجام میدهد خیر مطلق است.

 

چه کسی قربانی است؟

کن لیوینگستون شهردار معروف و مردمی شهر لندن زمانی اعلام نمود که در مراسمی که برای همدردی با خانواده های قربانیان انفجارهای متروی لندن برگزار میشود خانواده های عاملان بمب گذاریها نیز باید به عنوان خانواده قربانیان قهر و خشونت در کنار سایر خانواده ها شرکت کنند. در تفکر جدید دنیای امروز و با دیدی انسان شناسانه نسبت به موضوع تروریزم، البته عاملان ترورها نیز خود به نوعی قربانیانی هستند که ناخواسته در چنین دامی گرفتار شده و فنا گشته اند.

در سال 1999 مهرناز فروغی شاد یک دختر دانش آموز تهرانی در حالیکه در راه رفتن به خانه اش بود ناگهان هدف انفجاری قرار گرفت که بر اثر اصابت یک گلوله خمپاره حین عملیات تروریستی مجاهدین خلق بوجود آمده بود. وی در نتیجه این انفجار چشم راست خود را از دست داد.

نزدیک به 2 سال بعد آرش صامتی پور از اعضای سازمان مجاهدین خلق که از عراق به داخل کشور اعزام شده بود بعد از دستگیری حین انجام یک عملیات مسلحانه اقدام به منفجر کردن نارنجک خود نمود تا بر اساس تعالیم القا شده سازمان "زنده به دست دشمن نیفتد!" و در نتیجه دست راستش قطع گردید.

اگر بصورت واقع گرایانه و بدور از تعصبات خودبخودی معمول به موضوع نگاه کنیم هر دو به یک میزان قربانی اندیشه ای هستند که خشونت و ترور را برای رسیدن به مقاصد سیاسی وسیله عمل قرار داده و تعدادی از صادق ترین و فداکارترین و در عین حال خوش باورترین افراد جامعه را نیز برای اهداف خود مورد شستشوی مغزی و سوء استفاده قرار داده است.

از سال 1360 که به اصطلاح مبارزه مسلحانه سازمان مجاهدین خلق تحت رهبری مسعود رجوی بر علیه جمهوری اسلامی آغاز گردید داستان قربانیان ترور و خشونت همچنان ادامه دارد. عده ای مستقیما هدف سوء قصد و انفجار قرار گرفتند و در نتیجه خانواده های زیادی داغدار شدند. عده ای بر اثر این ترورها معلول و حتی زمین گیر گردیدند. از آن طرف افراد بسیاری یا اعدام شدند و در درگیریها کشته شدند و یا آواره دیار غربت گشته و در بیابانهای عراق محصور و محبوس گردیدند و خانواده های چشم براه خود را در ماتم و غم همیشگی فرو بردند و این قصه همچنان ادامه دارد و سازمان رجوی همچنان بر طبل قهر و خشم و ترور می نوازد و باز هم قربانی میطلبد.

 

قربانی به جای متهم اصلی!

در پیش نویس قانون اساسی جدید عراق آمده است که اعضای حزب بعث در هر رده ای که بوده اند اگر چنانچه مشمول مجازات قصاص نباشند مورد هیچگونه پیگرد قانونی قرار نخواهند گرفت. حال می پرسم آیا باید قربانی را که خود نیز حقا شاکی و مدعی عاملان این اندیشه است به جای متهم اصلی محاکمه و مجازات کرد؟ آیا از دست رفتن جوانی و تمامی زندگی انسان ها و از آن طرف زجر و حرمان خانواده های دردمند و چشم براهشان کافی نبوده است که باید باز هم بر رنجشان افزود؟ آیا با سرکوب معلول ها میشود علت ها را علاج کرد؟

من نه از جانب خودم بلکه از جانب تمامی کسانی می نویسم که هم اکنون نیز همچنان در اسارت ذهنی و یا حتی عینی سازمان رجوی هستند. میدانم که آنان رسما چنین وکالتی را به من نداده اند. میدانم که تا انسان پا از تشکیلات سازمان بیرون نگذارد و با دنیای بیرون از تشکیلات ارتباط برقرار نکند و در فضای باز استنشاق ننماید و همچنین جرأت مستقل و آزاد فکر کردن به خود راه ندهد به سختی خواهد توانست خود را از قید و بندهای سازمان رها سازد و بصورتی غیر از آنچه که در ذهنش نگاشته شده فکر کند. بنابراین معتقدم که این افراد خود قربانیانی هستند که قبل از زندان و محاکمه نیاز به کمک و نجات دارند. من قویا اعتقاد دارم و مصر هستم که هر عضو سازمان در هر رده ای حتی اگر مستقیما مرتکب قتل هم شده باشد قبل از اینکه مجرم باشد خود یک قربانی است.

 

تجربه نجات

کاش در زندان اوین و در انتظار محاکمه نبودم و میتوانستم با دست بازتری بنویسم و تلاش کنم تا راه را آنطور که الان میفهمم به کسانی که دوستشان دارم نشان دهم. بهتر است قدری از خودم بگویم:

در تابستان سال 1381 مادرم برای دیدن برادرم که سالها بود از سازمان جدا شده و زندگی عادیش را داشت به انگلستان آمد. من از طریق دخترم از موضوع مطلع شدم و خواهان دیدار با او گردیدم. دیدار ما بعد از 23 سال دوری مجددا تازه گشت. شاید باورش مشکل باشد که بگویم مادرم اولین ایرانی خارج از کادر هواداری از سازمان بود که من از زمان شروع فعالیتم با مجاهدین خلق ملاقات میکردم. من هیچ یک از حرفهای مادرم را در مورد ایران و مسائل داخل کشور و خصوصا سازمان نپذیرفتم و علنا او را متهم کردم که از جانب وزارت اطلاعات برای بازگرداندن برادرم به ایران مأمور شده و به انگلستان آمده است. ولی باید بگویم همان روزنه ای که سازمان همیشه از باز شدنش در اذهان کادرها وحشت داشت و به این دلیل افراد را از دیدار با اقوام و آشنایان پرهیز میداد گشوده شد و زمینه ای برای تحولات بعدی گشت. در فروردین سال 1382 حین یک مأموریت سازمانی همراه با آقای جمیل بصام در سوریه دستگیر شدیم. حین دو ماه زندان در سوریه یعنی دو ماه قطع بودن کامل از سازمان و دور بودن از مسئول و تشکیلات و عملیات جاری، به تدریج راه ذهن به دنیای خارج باز شد و همانطور که سازمان میگفت که اگر یک روز به حال خود رها شوید و مسئول و تشکیلات بالای سرتان نباشد و عملیات جاری نداشته باشید از دست خواهید رفت اولین تردید ها در خصوص آنچه سازمان در وجودم القا کرده بود آشکار گردید. زمانی که در 15 خرداد 1382 از سوریه به ایران و زندان اوین آورده شدیم ناگهان با واقعیاتی روبرو شدم که راستش تلاش میکردم هرجور شده آنها را نفی نمایم چون کاملا مغایر با تمامی داده های قبلی من بود.

هنوز روزی که اولین بار مرحوم پدرم را بعد از 26 سال میدیدم از خاطرم محو نمیشود. او در خصوص من گفت که اگر من این آقا را در خیابان میدیدم هرگز او را نمیشناختم. به تدریج احساس میکردم که غیر از رهبری سازمان چیزهای دیگری هم از قبیل پدر و مادر و مردم و میهن وجود دارند که میشود دوباره دوست داشت و به آنها مجددا مهر ورزید. مادرم میگفت ترجیح میدهد که من در زندان اوین باشم تا اینکه در عراق و در قرارگاههای سازمان بوده باشم. ممکن است حرف برای کسی که دستی در امور ندارد عجیب به نظر برسد ولی خانواده های قربانیان سازمان، یعنی آنان که سالیان سال چشم انتظار جگر گوشه هایشان بوده اند این حرف را خوب میفهمند. مرحوم پدرم میگفت با هر کار شما موافق باشم هرگز نمیتوانم رفتن به عراق و هم کاسه شدن با صدام و دخالت در جنگ به نفع عراق را تحت هیچ شرایطی بپذیرم؛ و من می اندیشیدم که چه راحت چنین خیانت آشکاری به برکت پذیرش بی چون و چرای رهبری در کادر انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین کاملا مورد قبول تمامی اعضا قرار گرفته و عین خدمت به خلق محسوب میشد.

تصویری که سازمان از وضعیت در داخل کشور، با استفاده از جو و فضای تبلیغاتی شدید در خارج از کشور، در اذهان کسانی مثل ما که دور از شرایط و بدون هرگونه ارتباط با داخل بودیم بوجود آورده بود کاملا متفاوت با آنچیزی بود که خود به عینه مشاهده و تجربه میکردم. توصیف این وضعیت که به تدریج ساختمان ذهنی انسان آجر به آجر فرو میریزد فی الواقع دشوار است. گاهی در زندان احساس میکردم که هیچ دلیل جدی برای زنده ماندن پیدا نمیکنم. پشت خیلی ها در این مرحله به شدت خم میشود و دیگر توان یافتن مجدد خود را ندارند و ترجیح میدهند که در گوشه زندان بمانند و هرگز قدم به دنیای خارج نگذارند. باید اعتراف کنم که تجارب تلخی را پشت سر گذاشتم تا اینکه خودم را مجددا بازیافتم.

در خصوص سازمان این مدت خیلی چیزها شنیدم و خواندم و به عینه مشاهده کردم. قطعا میتوان یک کتاب قطور از سیاه کاریهای سازمان مجاهدین خلق با شهادت هزاران شاهد نوشت. اما آنچه در ذهن من از همه اینها پر رنگ تر است سوء استفاده از صداقت و فداکاری و خصوصا احساسات مذهبی افراد و خیانت به امید و اعتماد آنان است.

 

چه باید کرد؟

در یک کلام نجات رفقای در بند کاری است که به حکم وظیفه و به شکرانه کسب رهائی باید توسط نجات یافتگان امروز صورت پذیرد. کار البته فوق العاده مشکل و مأموریت بی نهایت خطیر است. خصوصا اینکه قربانی که برای رهائی و نجاتش اقدام میشود ابتدا خود در جبهه مقابل صف خواهد کشید. به محض اینکه قدم به این عرصه بگذاری با سیلی از دشنام و اتهام و برچسب روبرو خواهی شد. اگر انگشت روی نقطه حساس سازمان بگذاری یعنی اگر بخواهی به نحوی آببندی ذهنی افراد را سوراخ کرده و آنها را با واقعیات خارج از ذهن آشنا سازی بلافاصله با قهر و عتاب و لجن پراکنی های بی امان سازمان به شدیدترین شکل ممکن روبرو خواهی گشت که تاب و تحملش برای هر کسی ممکن نیست مگر اینکه فرد دارای انگیزه هائی باشد که مصمم گردیده باشد راه را تا نجات و آزادی تمامی دوستانش ادامه دهد.

به رفقای درون سازمان میگویم اگر دیکتاتوری و سرکوب بیان عقاید و انتقادات بد است پس باید اول از خانه شروع کرد. نمیشود برای از بین بردن دیکتاتوری به دیکتاتوری متوسل شد و برای برقراری آزادی و دموکراسی حتی روزنه ای از اختیار و آزادی را به شدیدترین شکل سرکوب کرد. همچنان که نمیشود برای سرنگونی بر فرض یک نظام دیکتاتوری به حمایت و کمک یک دیکتاتوری به مراتب بدتر متکی بود و به این وسیله آزادی را برای مردم به ارمغان آورد.

 

لينک هايي به مطالبي در همين رابطه:

لينک به نامه آقای خدابنده به لرد ايوبري
http://www.iran-interlink.org/files/farsi%20pages%2011/khodabandeh050705.htm

لينک به نامه سرگشاده آقای خدابنده به مسعود رجوی
http://www.iran-interlink.org/files/Farsi%20pages/Mr.%20Rajavi.htm

لينک به نامه هما خدابنده (دختر آقای خدابنده) به ايران اينترلينک
http://www.iran-interlink.org/files/farsi%20pages%204/homa28004.htm

لينک به گزارشي از فعاليت های اينترلينک
http://www.iran-interlink.org/files/farsi%20pages%204/Evincase.htm

لينک به فايل تصويری "گپي با خدابنده"
فايل تصويری